ناتوانى اسف انگيز بشرى پى برد كه چگونه از بيان اصول اساسى حيات خود كه بدون علم به كيفيت آغاز و انجام و هدف اعلاى آن ، امكان پذير نيست .
آيا مىتوان « آنچه بايد باشد » را از « آنچه هست » نتيجه گرفت
سه نظريهء اساسى در اين مسئله وجود دارد : 1 - علم تنها با « آنچه هست » سر و كار دارد و هيچ كارى نمىتواند با « آنچه بايد باشد » داشته باشد .
2 - علم همچنان كه تفسير و توجيه كنندهء « آنچه هست » است ، همانطور تفسير و توجيه كنندهء « آنچه بايد باشد » نيز مىباشد .
3 - تكليف اين مسئله با توضيح معناى سه عنصر مسئله مزبور ( علم ، آنچه هست ، آنچه بايد باشد ) روشن مىگردد . نخست بايد از يك اشتباه كه ممكن است براى كسانى كه در ابتداى مراحل تحقيق اين مسئله هستند پيش بيايد ، جلوگيرى كنيم - آن اشتباه اينست كه چنين نيست كه اگر « آنچه بايد باشد » ها و ديگر ارزشها بوسيلهء نگرش علمى باصطلاح امروز اثبات نشود ، راه ديگرى براى اثبات آنها باقى نمىماند . اين يك اشتباه بسيار گمراه كننده است كه گروهى فراوان از حمايت كنندگان « آنچه بايد باشد » و ديگر ارزشها را مضطرب و افكارشان را مشوش مىسازد كه راه اثبات علمى آنها را مسدود مىبينند ، يا حد اقل مىبينند كه غالب تحصيل كردهها و تكاپو گران منطقهء دانشها چنين تلقى كردهاند كه « آنچه بايد باشد » و ديگر ارزشها را نمىتوان مانند مسائل علمى مطرح نمود . و گروهى ديگر از مغزها را كه كلمهء علم بدون روشنائى كامل مفهومش مسخره نموده است ، دست از همهء تعهدها و وظايف انسانى و ارزشها برداشته و با خيالى آسوده هيچ نيازى نمىبينند كه سر به بالا بلند كنند و احتمالى بدهند كه ممكن است ما فوق لذت جوئىها و خود خواهىها و سوداگريها وظيفه اى ديگر داشته باشند . اين اشتباه با توجه به اين حقيقت