مردم كه رفتند . تو روزى را با قدرت شمشير به دست آر و گرنه در لاغرى و گرسنگى بمير . »
يكى ديگر از شعراى عاملى ، در همين زمينه مىگويد :
« هنگامى كه ميهنم را سرزمين فقر و بدبختى يافتم ، و از زمانى كه مردمش تن به حماقت دادند و روزگار بر آن خيانت كرد ، و ستم عصاى خود را بر آن افكند و سايه خود را بر آن گسترد ، مهاجرت كردم ، زيرا توان خوارى نداشتم . »
علىبن طى ، گفتار علىبنابىطالب ( ع ) را به نظم آورده ، مىگويد :
« سرفرازى در جايى است كه تو در رفاه باشى . فضل در مكانى است كه قدر ترا بشناسند .
خانواده كسانى هستند كه بدان گونه كه تو بر آنها مىنگرى ، بر تو بنگرند و گرنه دوستى باطل است .
اگر سايه ستم را از سر خود كوتاه نكنى ، سوگند به جان خودم كه تو انسانى ناتوان و فرومايه هستى .
متنبى مىگويد :
هر كه زيبايى را دوست دارد ، دوست داشتنى است ، و هر مكانى كه درخت عزّت را بروياند ، پاك است . »
در نظر ادب عصيانگر شيعى ، مىبايد زمين متعلّق به مردم ، و مال در اختيار كارگر باشد ، نه در دست غارتگر . از اين روست كه ابوفراس حمدانى در مقام تأسف از حال مردم زمان گويد :
« زمين ، تنها براى مالكش خوب است ، و مال تنها براى صاحبش ارزش دارد . »
علي صوت العدالة الإنسانية (امام على ع صداى عدالت انسانى) (فارسى) — صفحة 2240
مساهمون: جورج جرداق
ص٢٢٤٠