ارى الامام كلّ نكُر * فما انا ، فىالعجائب ، مستزيد
اليس قريشكم قتلت حسيناً * و كان على خلافتكم يزيد !
( زمانه را مىنگرم كه هر كار زشتى را انجام مىدهد ، اما بر شگفتى من ، چيزى نمىافزايد .
مگر قريش شما حسين را نكشت ؟ ! و بر مسند خلافت شما يزيد تكيه نكرد ؟ ! )
شاعر بزرگ معره ، هنگامى كه مىديد متنفذين با حيله و نيرنگ به جان مردم افتادهاند ، و اشراف حيلهگر و سودپرستان رياكار ، از هيچ گونه تزوير و ريايى باك ندارند و راه و رسم استثمار مردم را به بازماندگان خود مىآموزند ، سخت به وحشت افتاد و گفت :
« بيچاره مردمى كه از حيلهگران اطاعت كرده ، سخن آنان را مىشنوند ، ولى نصيحتكنندگان دلسوز را از خود مىرانند .
« آداب و سنن اقوام ، به گونهاى كه عمل كرده بودند ، به ما رسيده است .
هر دستهاى گفتار ديگران را تغيير مىداد ، و خرد بر همه ، خط بطلان مىكشيد .
اگر در ميان آنها گرامى شمرده شوى ، شادى مكن كه افراد پست را بالا مىبرند و گرامى مىشمرند ! »
و نيز مىگفت :
« از زندگى خسته شدم . چقدر با مردمى كه زمامدارانشان صلاحيت زمامدارى ندارند ، معاشرت كنم ؟ !
اينان به مردم ستم كردند و نيرنگ به مردم را جايز شمردند . اين مزدوران خيانتكار ، تا توانستند به مردم وعده دروغ دادند . »