دعبل عقيده داشت كه اگر مردم از حاكمى رضايت داشته باشند ، همين معيار نيكى و دادگرى اوست و هرگاه از او خشمگين باشند ، دليل عدم لياقت و ستمگرى اوست . او مىديد كه مردم در مرگ خلفاى عباسى غمگين نيستند و بر تخت نشستن خليفهاى ، هيچكس را شاد نمىكند . و از اين نتيجه مىگرفت كه همهء خلفاى عباسى در ستم و طغيان برابرند . هنگامى كه معتصم مُرد ، و واثق عباسى در جاى او نشست دعبل چنين گفت :
خليفة مات ، لم يحزن له احد * و آخر قام ، لم يفرح به احد
( خليفهاى مرد و كسى غمگين نشد . و خليفهاى به خلافت رسيد و هيچ كس شاد نگشت . )
كوشش شاعر اين بود كه در برابر طغيان و ستم ، تاسرحد جان پايدارى كند . در همه زندگيش با جور و ستم ، هماهنگى و سازش نكرد . همواره در آوارگى به سر برد ، تا مرگش فرا رسيد . دعبل مىگفت :
« انّى احمل صليبى على كتفى منذار به عين سنة و لست اجدا حداً يصلبنى عليه ! »
( من چهل سال است كه چوبه دارم را بر دوش مىكشم ، و كسى را پيدا نمىكنم كه مرا بر آن بياويزد . )
از حماسههاى شورانگيزى كه بر زبان ابوالعلاء شاعر گرانقدر معره جارى شد ، اين دو شعر براى هميشه جاويد است . ابوالعلاء ، حكام ننگين و طغيانگر را رسوا مىكند و رسوايى آنها را به دست تاريخ مىسپارد . وى با نرمى و ملايمت ، با يك پرسش ملامتآميز ، كسانى را كه به حكومت ستم و استبداد راضى شده و تن دادهاند ، سرزنش مىكند :