كارهايى است كه يك انسان بزرگ و شرافتمند مىتواند انجام دهد !
هنگامى كه عمر در بستر مرگ افتاده بود ، مسلمه بن عبدالملك به عيادتش آمد و گفت : اى اميرالمؤمنين ! آيا وصيّت نمىكنى ؟ گفت : در مورد چه چيز وصيت كنم ؟ به خدا ، من از مال دنيا چيزى ندارم . مسلمه گفت : اين صد هزار پيش من موجود است . دربارهء آن هرطور كه دلت مىخواهد امر كن . عمر گفت : آيا قبول كنم ؟ مسلمه گفت : آرى . عمر گفت : از كسى كه به ظلم گرفتهاى ، باز پس بده . مسلمه گريست ، سپس گفت : خدايت رحمت كند . دلهاى سخت ما را نرم كردى و نام ما را در طومار مردم صالح به يادگار گذاشتى !
عمر ديده از جهان فرو بست و مردم برايش گريستند . خبر درگذشتش به پادشاه روم رسيد . او از تختش به زير آمد ، و با چشم گريان گفت : « از نيكى و بزرگوارى او اخبارى به من رسيده كه اگر بعد از عيسى كسى مرده را زنده مىكرد ، گمان مىكنم او بود . من اطلاعاتى از اعمال نيك آشكار و نهان او كسب كردهام ، و بر من معلوم شده است كه ظاهر و باطن او با پروردگارش يكى است ، بلكه باطنش در هنگام خلوت با خدا ، پاكتر و بىآلايشتر بوده است . من از كسى كه تارك دنياست و در گوشهء صومعه خود خدا را عبادت مىكند ، تعجب نمىكنم ! تعجب من از عمر است كه دنيا در قبضهء قدرت اوست ، امّا مانند تارك دنيا زندگى مىكند ! . » « 1 »
بيشتر از همهء مردم ، موالى و شيعيان على ( ع ) در مرگ او اندوهگين شدند ؛ يعنى همانهايى كه در حكومت امويان ، به دليل سياست
هامش
( 1 ) مروج الذهب مسعودى