و اگر بر اين باور باشيم كه اين موالى عرب هستند ، و با توجه به مفهوم صحيح قوميت ، كه در فصول سابق معرفى كرديم و گفتيم كه موالى با عرب درآميختند و با آنان داد و ستد كردند ، و در ميان آنها سكونت گزيدند و با همكارى آنها جامعه واحدى تشكيل دادند و ميراث فكرى و عربى ارزندهاى از خود به يادگار گذاشتند ، نمىتوان در عرب بودن آنها شكى به خود راه داد ، با توجه به اين مطلب ، قوميت اين نيست كه : گروهى از افراد بر گروهى ديگر سيادت كنند و از تمامى مزايا برخوردار باشند و بر آنها تحكم كنند و نظام وحشيانه آكل و ماكول را اعمال كنند .
ديگر اين كه سياست اموى در حقيقت سياست عربى و حتى سياست قبيلهاى هم نبود ، بلكه سياست گروه خاصى بود كه مىخواست بر عرب و موالى حكومت كند و ثروت آنها را به غارت برد و خون آنها را بمكد . بنابراين ، اعراب و موالى در حقيقت وسيلهاى در دست اين دسته غارتگر بودند ، و از اين جهت تفاوتى نداشتند . اين سياست در درجه اوّل متوجه اندوختن ثروت و تمركز قدرت و سلطنت در دست يك نفر بود كه به دوستان عرب و موالى خود متكى مىشد ، و مخالفان خود را سركوب مىكرد ، و در محيط خفقان و اختناقى كه به وجود آورده بود ، طبقه فقير را - اعم از عرب و موالى غارت مىكرد و به زنجير مىكشيد ، بنابراين سياست امويان ، يك سياست كاملًا طبقاتى بود .
اگر حكام اموى ، عرب را بر عجم برترى مىدادند ، هدفشان تقويت همان سياست و مصلحت طبقاتى بود . آنها گمان مىكردند كه عرب به آنها وفادار است و بهتر و بيشتر از موالى از حكومت آنان
علي صوت العدالة الإنسانية (امام على ع صداى عدالت انسانى) (فارسى) — صفحة 2181
مساهمون: جورج جرداق
ص٢١٨١