او معرفى كردند . كتابها را در جعبهاى گذاشت و از تبريز ، پياده ، رهسپار معره گرديد . در طى اين راه دور و دراز در كمرش زخمى پيدا شد و رطوبت و خون و جراحت به كتابها نيز سرايت كرد . « 1 »
وى مىگويد : « همه از سفر خسته مىشوند ، ولى من از ماندن در يك جا خسته شدهام .
در عراق نزد مردم پستى اقامت كرديم كه تنها مردمان پست چون خود را دوست داشتند . روزگار ، براى سختگيرى با آزادگان و ايجاد مشكل براى مردم تا آنجا كه توانست ، قدرت خود را به كار انداخت . »
ابن لنكك گويد :
« اى روزگار ، كه بر آزادگان لباس خوارى و پريشانى پوشاندهاى ، پس تو روزگار نيستى ، فلاكتى .
از توچگونه اميد خير داشتهباشيم ، حالآنكه بزرگيها پيش تو بىارزش شدهاند . آنچه ما از تو مىبينيم ، ديوانگى است يا هرزگى و بىشرمى ؟ ! »
ديگرى گويد :
« روزگار ما ، روزگار بدى است . در اين روزگار ، خير و رستگارى وجود ندارد .
بيچارگان و درماندگان براى شب تيرهبختى خود ، انتظار بامدادى را ندارند .
همه در سختى و پريشانى به سر مىبرند . خوشا به حال كسانى كه مردند و آسوده شدند . »
بر اثر اين تقسيم طبقاتى ظالمانه در ميان هر دو طبقه - كه فرسنگها
هامش
( 1 ) ضحىالاسلام ، ج 1 / 119