به مسجد درآمد و به آستان پروردگار جهانيان سجده برد . ديده از ديدار مردم فرو بست و ديد كه از سه چيز در ميانشان خبرى نيست : پول حلال ، زبان صريح و راستگو ، و برادر مايهء دلآسايى !
روزگار ، فرمان جفاجويانهاش را رقم زد . ابن ملجم با شمشير زهرآلود در رسيده و ضربهاى زد كه خود آن پليد معتقد بود اگر بر شهرى زند همه را به خون گيرد !
لعنت خدا بر ابنملجم باد ! نفرين و نفرين گران و هر كه ديده به دنيا گشود و هركه بمرد و هر چه از عدم پديد گشت ، نفرينى كه چشمهساران را بخشكاند و سبزهزاران را بسوزاند و شرر عدم بر زمين پراكند و همى شررافشان باشد ! لهيب چركين و دمگدازان دوزخ برنهادش . هزار اهريمن او را به رو در ژرفى دوزخ اندازند ، در همان تف سوزان و كامزبانهخيزى كه شرارش بغرّد و بخروشد و به هر چه رسد درد انگيزد !
گردبادها برخاست پرتلاطم و زمينلرزهها در گرفت تكانآور ؛ همه پرخروش و پرنهيب كه هرچه مىيافت مىربود و مىكوفت . خاك از هر سو به هوا جست و غبار گشت و گردان و توفنده برآشفت و بههم ريخت و چنان شد كه گويى آسمان صاعقهها بر سر زمين افكند .
ابر گرد روى روز را به قيراندود و پرده بر چهرهء خورشيد بست تا مهر از زمين برگرفت و هيچ نتابيد . منظرهاى پديدار شد هولناك و تشويشانگيز . ناله بود كه از دل برمىخاست و فرياد و فغان كه از دهان برمىآمد ، و ابرهاى سياه بر آسمان كه از شورش رعد مىدريد . اندوهى جهانگير بر آن ديار سايه انداخت و همه چيز را به تيرگى فرو برد . مرغكان به لانه خزيدند و نوكهاشان به زير بال حسرت ،
علي صوت العدالة الإنسانية (امام على ع صداى عدالت انسانى) (فارسى) — صفحة 1963
مساهمون: جورج جرداق
ص١٩٦٣