يك صبحدم ديده كه هيچ يك چنين نبوده و نه آنچه را اينك احساس مىكند در آن احساس كرده است ! مگر اين بزرگمرد حق ندارد سوگواريش را از زبان مرغان نوحهگر و باد پرطنين بشنود ؟ آيا حق ندارد با خورشيد و شبى كه ديگر نخواهدش ديد وداع گويد ؟ آيا حق او نيست كه آخرين نگاهش را بر دشت و دمنى بيفكند كه در آن فقيرانه زيسته تا مردم را به نوا و توانگرى رساند و داستانها از جنگاورى و دلاوريش بهياد دارد و حكايتها از مصايب و آلامش كه همه را شبهاى دراز با اشك چشمانش برخوانده است ؟
همين دنيا ، اگر مردم جانب حق نگه مىداشتند و پايبند اصول وجدان بودند ، مجبور به وداع شام و روزش نمىشد ، ولى افسوس كه آزمند حقهبازند و حلال را به حرام مىآميزند . اگر مرگى مقدر و حتمى نمىبود روحش دمى در كالبد بند نمىشد ، اما چه كند كه روى زمين پر است از اهريمنان توطئهگرى كه تودههاى اسير و تنگدست ، زير چنگالشان ناله مىكنند و جان مىسپارند . هنوز هزاران محروم بينوا در عراق ، حجاز و شام ، با مسكنت دست به گريباناند و بىدينان خداناشناس در سايهء غفلت عوام آسوده مىچرند ! چه مىشد اگر دنيا مىگذاشت علىبنابىطالب ( ع ) دو گام بهدلخواه بردارد و همه چيز را دگرگون سازد !
ولى دنيا نخواست كه همهچيز دگرگون شود !
و آن فرزانهء غريب احساس نمود كه گامهايش او را به غربتى ژرف فرو مىبرند . آرام بر در مسجد ايستاد و دمى به مرغابيان نوحهگر نگريست و به مردمى كه دور ايستاده و خاموش بودند ، و دوباره گفت : مرانيد كه نوحهگرند !
علي صوت العدالة الإنسانية (امام على ع صداى عدالت انسانى) (فارسى) — صفحة 1962
مساهمون: جورج جرداق
ص١٩٦٢