بهخاطرش رسيد كه پيامبر مىگفت : على ! خدا تو را به عزيزترين زينتها آراسته است . تو را عشق طبقات فرودست بخشيده و مقدر فرموده كه تو خشنود از چنان پيروانى باشى و آنان خرسند از چون تو امامى !
خاطرهء مرگ پيامبر را در برابر ديدگانش ، به ذهن آورد و آخرين نگاهش را به او ، و چهرهء اندوهبار فاطمه و اندوه بىپايانش را كه نگذاشت بيش از چند هفته زنده بماند و در سى سالگى به پدر پيوست ، و او به خاك سپردش و آتشينترين اشكها بر گورش فشاند ، و شامگاه با افسردگى تنها به خانه برگشت با حزنى جاودان و شبى هجران !
چهرهء عمر را به خاطر آورد كه به طرفش مىآمد و مىگفتش : « به خدا اگر زمامدارشان شوى به راه روشن حق خواهى بردشان و بر طريقى درخشان ! » و چهرهء ياران پيامبر را كه همآوا مىگفتند : « در دورهء پيامبر ، منافقان را فقط از روى دشمنىشان با على مىشناختيم ! » و پيامبر مگر خود بارها به او نگفته بود كه « اى على ! فقط منافق تو را دشمن مىدارد ! »
در آن لحظات ، همرزمان جهادش را به ياد آورد روزگارى كه در سايهء پيامبر و او مددكار هم بودند و دوستدار هم . اينك يكى بهجنگش برخاسته و ديگرى عليه او دستهبندى كرده و سومى طمع به حكومتش بسته و در اين راه به خون غلتيده يا هنوز نغلتيده ! اما پاكدلانشان ، آنانكه به حق و عدالت وفادار ماندند و در طريق خيرخواهى هم پيمان بودند خدا بيامرزدشان ! ديگر از دار دنيا بيگانهاند . عدالتخواهى و وفاداريشان آنان را به كشتن داد . و پنجهء ظلمانى ستم هزاران پردهء تيره بر پيكرشان فروهشت .
اما ابوذر ، آن غفارى ، همان كه بر خوار زيستى بر شوريد ، بزرگمرد
علي صوت العدالة الإنسانية (امام على ع صداى عدالت انسانى) (فارسى) — صفحة 1956
مساهمون: جورج جرداق
ص١٩٥٦