غريبى كه پندار و گفتار باراستى آميخته ، جامهء زمخت بهبرگرفته ، و گام در ره فروتنى بنهاده است و مىدانيم كه هر كه فروتنى گرفت بزرگى يافت !
در گوشهاى از زمين ، غريبى است كه مردمان از دستش به آسايشاند و نعمت ، و او خود از دل خويش در ناآسودگى است و زحمت !
اين دلير ، اين نابغهء خردمند ، اين غريب بىياور كيست ؟ اين كه تيرنگاه به افق دوردست دوخته ، دردمندى كه همه كسانى كه بر ايشان بهشت نعمت اين جهان و مينوى جاودان آن جهان مىخواهد همدست شده و او را به رنج و غمى جانكاه فرو بردهاند ؟
كيست اين دلير ، اين هوشمند فرزانه ، اين غريب كه آز و حسد پردهء انكار بر ديدهء دشمنانش بست تا حقش نشناختند ، و حسابگرى تصميم دوستانش بهتزلزل افكند تا واگذاشتندش ، و او يك تنه به جنگ تبهكارى و ظلمت كمر بست و زمام ادارهء خلق بر روشى متين بهدست گرفت . نه پيروزى درخشان در او غرور انگيخت و نه ناكامى ، آه حسرت و يأس از سينهاش برآورد . چرا كه او حق است و جز حدود حق توجهى فرا خويش ندارد . بگذار جمعى بهخصومتش كمر بندند و گروهى هراسش بدل گيرند !
اين فرزانهء غريب كسى جز اميرالمؤمنين علىبنابىطالب نيست . افسردهء دلشكستهاى كه پاسى ديگر بدسگالى دلباخته از افسون شيطانىِ زنى هرزه و بدنهاد دست پليد از آستين خيانت بهدر خواهد كرد و خون پاكتر از عطر فرشتگانش را خواهد ريخت .
* * *
علي صوت العدالة الإنسانية (امام على ع صداى عدالت انسانى) (فارسى) — صفحة 1953
مساهمون: جورج جرداق
ص١٩٥٣