شب ، تيره بود و وهمآور . آسمان ، گرفته و ابرآلود . پارههاى ابر سياه بهسان غولان زنجير گسسته در هر سوى ميدان آسمان با تبختر گام شمرده و سنگين برمىداشتند جز تكههايى كه از شرار رعد مىشكافت و مىپراكند و سبكبال مىپريد .
عقابها در آشيانهها مدهوش خفته ، و سر بهزير بال برده ، سرى كه فردا ، سوگوار و ضجهخيز از ماتم عقاب كبير برداشته نخواهد شد ، و بالى كه خواهد فشرد و هرگز پر نخواهد كشيد .
شب همه شب نيارميد . زيرا مىدانست در گوشه و كنار كشور دردمندانى هستند رنجور از بار ستمكشى و دلتنگ از زندگى مذلّتبار ، و بىارزشانى خودستا و بزرگ نما ، و زورمندانى جبّارمنش ، و مردانى بزرگ آوازه از شهر و ديار ، و زيردستانى بهكام زيردستان ، و دشمنانى در شرارت و بيداد همدست ، و بدكارانى در گناه همعهد و همدل ، و طرفدارانى كه پا از يارى حق به دامن مىكشند و به خوارى وا مىگذارند !
شب همه شب نيارميد . آخر مىديد عدل پامال است و خدمت ، ضايع . سرنوشت مردم در گرو خودرايى هوسبازان است و گوهر حيات و حيثيت آدميان به پاى مفسدانى ريخته است كه دست اندر تبهكارىاند ، و بيدينى پنهان فراوان .
يكدم نياسود و تا سپيده دمان مژگان برهم زد . آخر از وقتى ديده بهدنيا گشوده بود پشتيبان و تكيهگاه عدالت بود و يار رنجديدگان و برادر بيچارگان و صاعقهاى مرگ آفرين بر سر استبدادگران و بيدادگران ، هم با زبان بهباد حمله مىگرفتشان و هم با ذوالفقار !
در خاطرش آن شب صفحات تاريخ زندگانيش ورق خورد و
علي صوت العدالة الإنسانية (امام على ع صداى عدالت انسانى) (فارسى) — صفحة 1954
مساهمون: جورج جرداق
ص١٩٥٤