خاطرههاى دور و نزديك جان گرفت . به ياد آورد هنوز نوجوانى بيش نبود كه در برابر بهت و حيرت اهل قبيلهاش ، شمشير از نيام بركشيد و در دفاع از آيين اسلام با سرودى كه مژدهء نيكوكاران بود و تهديد بدكاران بر چهرهء مخالفين مىنواخت ، و آن نگونساران از سر تمسخر و بيهودهانگارى روبر مىتافتند ولى او همچنان با تصميمى خللناپذير راه خويش را مىپيمود و خونش را وقف نورافشانى آيين نوين كرده بود .
خويشتن را در شب هجرت بهجاى پيامبر ديد كه زير برق شمشيرها و شرار كينهجوييهاى نابكارانه مىغلتيد ؛ مگر ابوسفيان و مشركان و بردهفروشان تبهكار ره به بنيانگذار آيين نبرند و او جان به در برده ، نورش ظلمت جاهليت را بزدايد و گيتى را روشنى بخشد .
كوشيد خاطرات گذشته بهيادش آيد . بهخاطر آورد كه قهرمان نبردهاى عدالتخواهانه بوده است . قهرمانى كه دژها بهبازوى عشق و اخلاص مىگشود و طومار زندگى نابكاران در مىنورديد ، و طرفداران بينوا و رنجديدهاى كه دورش را گرفته بودند با هر ضربه كه بر پيكر خصم مىنواخت از سر ستايش و تمجيد غريو شادى سر مىدادند و جبين سپاس به خاك مىسودند و مىنگريستند كه قدرتمندان چون دستههاى ملخ از برابر توفان مىگريزند !
پسرعمويش ، پيامبر را به ياد آورد كه با مهر و عشقى پرشكوه رو به او كرد و به سينه فشردش و گفت : اين برادر من است !
دگر باره پسرعمويش ، پيامبر را به ياد آورد كه به خانهاش آمد و ديد كه خواب است ، فاطمه رفت بيدارش كند كه پدر به او گفت : بگذار بخوابد . شبهاى دراز پس از من از فرط اندوه بيدار خواهد ماند . فاطمه گريه را سرداد و بهزارى اشك ريخت !
علي صوت العدالة الإنسانية (امام على ع صداى عدالت انسانى) (فارسى) — صفحة 1955
مساهمون: جورج جرداق
ص١٩٥٥