غريبى كه با دست و دلبازى مىبخشد و هيچ نمىستاند . دست تعدى به رويش دراز مىكنند و او از پى انتقام برنمىخيزد ، بر خصمِ تجاوزكار دست مىيابد و از او درمىگذرد و بسيار هم درمىگذرد .
حق دشمن فرو نمىگذارد و دامن به خاطر دوست بهگناه نمىآلايد . يارافتادگان ، برادر بىكسان ، پدر يتيمان ، و نوازشگر همه كسانى است كه از زندگى بهتنگ آمدهاند . در هر ناخوشى اميد به او مىبرند و در هر سختى ديدهء تمنّا به دو مىدوزند . عملش سرشار ، و بردباريش كوهسار . درياى دلش كه دشت و كوهستان را به برگرفته ، با قطره اشكى كه از ديدهء بينوا يا اندوهگينى بچكد توفانى و لبريز مىشود . ترحّم بر تنى بدبخت ، او را كه فرق ديوان به شمشير مىشكافد در قبضه و مسخّر مىسازد .
در تابندگى هشيارانهء روز ، به ميان خلق ، بهدادگرى مىنشيند و به استقرار نظم و اجراى كيفر برمىخيزد ، و چون شب به مدهوشى رود و تاريكى پرده آويزد بر سرنوشت مردمان و بر وضع خلايق اشك مىبارد !
بهگوشهاى از زمين ، غريبى است كه تا ستمزدهاى از ره دادخواهى نالهاى به گوشه لب آرد ، بانگ رعد آسايش بههوا برمىخيزد و صاعقهء مرگ آفرين بر كاخ ستمكاران مىزند ؛ بهصداى مددخواهى بيچارهاى برمىخروشد و تبهكارى بدانديشان خيره را در برق شمشير مىزدايد ، و به نداى محرومى تنگدست تودههاى ابر پرباران از درياى مهر برمىخيزاند و چندان بر صحراهاى خشك و بر سنگلاخهاى سوزان مىبارد تا همه را ترو تازه گرداند و بر دامنش سبزه و گياه روياند !
علي صوت العدالة الإنسانية (امام على ع صداى عدالت انسانى) (فارسى) — صفحة 1952
مساهمون: جورج جرداق
ص١٩٥٢