هنگامى كه در داستان مشهور « حكميّت » ، ابوموسى و عمرو بن عاص و گروهى از دو طرف دربارهء حاكم مسلمانان سخن مىگفتند و بحث مىكردند كه چه كسى شايستهء خلافت است ، ابوموسى مايل بود كه خلافت به عبدالله بن عمر بن خطّاب برسد و اين سخن را چند مرتبه تكرار كرد و گفت كه او براى خلافت سزاوارتر است : « به خدا سوگند ، اگر مىتوانستم ، نام عمر بن خطّاب را زنده مىكردم . » در چنين موقعى عمرو بن عاص گفت : « اگر به خاطر دين فرزند عمر بن خطّاب مىخواهى با او بيعت كنى و او را به خلافت برسانى ، چرا فرزند من ، عبدالله را فراموش كردهاى ، در صورتى كه شايستگى و صلاحيّت او را مىدانى ! »
آرى ، با اين كه عمرو بن عاص فرمانده لشكر معاويه بود و قول حكومت مصر را از او گرفته بود ، و در اجتماع حكميّت هم نمايندهء معاويه بود و حيلهگر داستان حكميّت بود ، با اين همه ، عليه معاويه به طرح نقشه مىپرداخت !
البته هم معاويه و هم عمروعاص از خيانت نسبت به على آگاهى داشتند و اعتقاد كامل داشتند كه على ( ع ) بهتر و شايستهتر از معاويه است ، اما هر دو مىكوشيدند كه از اين نبرد بهرهء بيشترى ببرند . اگرچه عمرو بن عاص و معاويه ظاهراً همپيمان بودند ، ولى قلباً با يكديگر دشمنى مىكردند ، زيرا كسانى كه براى تجاوز و ستم با هم همكارى مىكنند ، طبعاً با يكديگر دشمنى مىورزند .
معاويه و عمرو بن عاص در كلماتى كه گاه و بيگاه مىگفتند ، اين حقيقت را مىنمايانند : پس از جنگ صفّين ، معاويه به اطرافيان خود گفت : « عجيبترين چيزها چيست ؟ » هريك پاسخى دادند . موقعى كه
علي صوت العدالة الإنسانية (امام على ع صداى عدالت انسانى) (فارسى) — صفحة 1905
مساهمون: جورج جرداق
ص١٩٠٥