من هواهاى رنگارنگى است . ولى روح من زندگى با شرافت را دوست مىدارد و هيچ انسانى به زندگى با خوارى خرسند نيست . »
عمرو بن عاص زندگى شرافتمندانه را امروز ، تنها در منافع مادى و وعدههاى بنىاميه مىبيند . چنان كه در زمان عمر بن خطاب هم زندگى شرافتمندانه را در لباسهاى ابريشمى پدر خود ، عاص بن وائل مىدانست و ذلت در زندگى را امروز ، در يارى على ( ع ) مىپندارد كه حاضر نيست منصبها را بفروشد و باز در زمان عمر بن خطاب هم ، زندگى فلاكت بار را در عباى كهنهاى كه عمر و پدرش پوشيده بودند ، مىدانست .
هنگامى كه عمرو بن عاص به خانهء معاويه رسيد ، به او گفت : « اى اباعبداللّه ، من تو را براى نبرد با اين مرد ( على ( ع ) ) دعوت مىكنم كه نافرمانى خدا را نموده ، اتحاد مسلمانان را برهم زده ، آشوب به پا نموده و جمعيّتها را پراكنده ساخته است و . . . » عمرو بن عاص گفت : اگر من در جنگ با او از تو پيروى كردم ، با اين كه تو خطر آن را مىدانى ، در مقابل ، چه مىدهى ؟ معاويه گفت : هرچه بگويى ! عمرو بن عاص گفت : حكومت مصر را به من بده !
معاويه و عمرو بن عاص كه هر دو فريبكار و دغل بودند ، هريك مىخواستند ديگرى را بفريبند و در اين توطئه سود بيشترى ببرند . سرانجام حيلهگريهاى آنان به اينجا رسيد كه عمرو بن عاص با معاويه به خلافت بيعت كند ، به اين شرط كه معاويه ، مصر و ملت آن را به عمرو بسپارد و دخالتى در امور مصر و مردم آن سرزمين نكند . آن دو اين معامله را عليه على ( ع ) انجام دادند كه سرانجام اين ملاقات را على ( ع ) با اين كلمات خلاصه كرده است : « او ( با معاويه ) بيعت نكرد
علي صوت العدالة الإنسانية (امام على ع صداى عدالت انسانى) (فارسى) — صفحة 1903
مساهمون: جورج جرداق
ص١٩٠٣