ستمديدگان ساكت و آرام ننشينند ، من مهار خلافت را رها مىنمودم و درخت خلافت را با همان ظرف نخستين آبيارى مىكردم ( آن وقت ) مىديديد كه اين دنياى شما ( با همهء زينتهايش ) در نظر من بىارزشتر از آب بينى بزى است . »
آنهايى كه دست از على ( ع ) برمىدارند و به شام مىروند ، چگونه راضى مىشوند كه زمام كار خود را به كسى دهند كه دربارهء آنها مىگويد : « كسى كه از محلّ بازگشت با خبر باشد هرگز خيانت نمىكند و ما در زمانى هستيم كه بيشتر مردم ، خيانت و حيلهگرى را كياست و عقل مىشمارند و نادانان ، آنها را اهل تدبير مىخوانند . »
بدينگونه ، روشن است آنان كه دست از على ( ع ) برداشته و منحرف شدند ، افرادى منافق و سودطلب بودند و دوست داشتند كه معاويه دستشان را در رسيدن به منافع غيرمشروع بيتالمال و دسترنج مردم بازگذارد .
گروهى ديگر هم افرادى بودند كه مصالح آيندهء خود را در نظر نمىگرفتند و به خاطر نادانيشان ، آيندهء خود را نمىسنجيدند . قبلًا گفتيم كه مردم آن زمان ، به گروههايى تقسيم شده بودند و هر گروهى پيرامون فرد متنفّذ و يا شخصيّتى فعاليّت مىكرد و هيچگاه از رهبر خود نمىپرسيدند كه براى چه چيزى خشمگين شده و يا از چه چيزى خرسند گرديده است .
على ( ع ) با درد و رنج دربارهء اين گروه ، نه مردم سخن مىگويد . اين خشم همچون خشم پدر دانا و علاقمند به فرزندان نادانى است كه از مصلحت خود دوره شدهاند و دست به كارهايى زدهاند كه آگاهانه يا ناآگاهانه ، آنها را به نابودى مىكشاند .
علي صوت العدالة الإنسانية (امام على ع صداى عدالت انسانى) (فارسى) — صفحة 1896
مساهمون: جورج جرداق
ص١٨٩٦