سخن گفتيم و ديگر نيازى به تكرار نيست . مروان به كسانى كه دارالخلافه را محاصره كرده بودند گفت : « چرا اينجا جمع شدهايد ؟ گويا براى اين جمع شدهايد كه حكومت ما را بگيريد ؟ ! » در نظر او ، خلافت ، ملك مروان اموى است . . . و « رعايا » حق ندارند كه سرهاى خود را بالا كنند و دربارهء امور زندگى و آزادىشان با « زمامدار » سخن بگويند ؛ زمامدارى ، ملك اختصاصى بنىاميه است و مردم هم بندگان آنها هستند !
كسى كه با اين انديشه به خليفه و حكومت بنگرد و داوريهايش براساس اينگونه انديشهها صادر شود ، آيا راضى مىگردد كه « مردم » ، در قدرت خويشاوندش ( عثمان ) كه درواقع سلطنت خود اوست ، طمع كنند و « سلطان » به ميل ايشان رفتار كند و كارگزارى را كه دوست بنىاميه و سلطنتشان است از ناحيهاى بر كنار كند و سرزمينى را كه از جهت ثروت ، جمعيت و وسعت ، بىمانند است ، به كسى چون محمدبن ابىبكر بسپارد كه از مخالفين عثمان و دوستان علىبن ابيطالب ( ع ) رهبر گروه نيكوكاران است . آرى محمدبن ابىبكر از ياران كسى است كه از انحراف درباريان عثمان از اصول عدالت اجتماعى سخت خشمگين است .
از ياد نمىبريم كه اين انقلابيّون ، صحابهء بزرگ پيامبر ( ص ) و ساير مردم بودند كه به عثمان پيشنهاد كردند كه فرزند ابىبكر را به حكومت مصر برگزيند ، بىآنكه نظر مروان را بخواهند .
و مروان هيچگاه به اين « تجاوز » كه به حدود قدرت او شده بود راضى نبود ! هنگامى كه ديدگاه واقعى مروان نسبت به خلافت براى ما روشن شد و دانستيم كه او دربارهء خلافت چگونه فكر مىكند و از
علي صوت العدالة الإنسانية (امام على ع صداى عدالت انسانى) (فارسى) — صفحة 1766
مساهمون: جورج جرداق
ص١٧٦٦