تاريخ زندگى مروان همچون اسفنجى در قعر آب ، مملو از روح اموى ، با ويژگيهاى جاهليتمآبانهء آن است . از نظر مروان ، عثمان قريشى مهاجرى بود كه به رسالت پيامبر اخلاص داشت و منتخب عمر و از ميان آن شش نفر اهل شورى و منتخب مسلمانان در شرايط خاص نبود تا خليفه سومى باشد كه مىبايست به روش عمر و ابوبكر عمل كند . بلكه خليفه در قلب و زبان و تصور او ، عثمانى از خاندان اموى بود كه از اين پس نبايد خورشيد عظمتشان هيچگاه غروب كند !
خلافت عثمان در قلب ، زبان و تصور مروان ، حكومت عدل ، مطالبهء حق ستمديده از ستمگر ، حفظ حقوق ملت و ادامهء سيرهء پيامبر ( ص ) ، ابوبكر و عمر در ميان مردم نبود ، بلكه خلافت او از نظر مروان فرصتى بود كه ابوبكر و عمر از دست دادند زيرا آن را براى فرزندان خود به ارث نگذاشتند و عثمان اموى مىبايست زمان خلافت « اشتباه بزرگ » ايشان را مرتكب نگردد و اينكه مردم خيال نكنند كه آغاز و انجام خلافت در دست خودشان است و هدف خليفه رفاه ، آزادى و آسايش آنهاست . بلكه عثمان بايد نسبت به مردم روش « پادشاه » نسبت به بندگانش را در پيش گيرد و فرصتى به آنها ندهد كه از كمبودها اظهار نارضايتى كنند و يا حقوق بيشترى طلب نمايند .
اگر عثمان در اجراى چنين روشى به خاطر ايمان و نرمخوييش ناتوان است ، مروان نزد اوست ؛ او را نصيحت و راهنمايى مىكند و به او يادآور مىشود كه تمام شئون پادشاهى و رعيّتى از كوچك و بزرگ را ترك نكند .
دربارهء حقيقت مروان و ديدگاه وى نسبت به مسائل زمانش ، در دو بخش : « دو گروه قريش » و « حقيقت انقلاب مدينه » به طور مشروح
علي صوت العدالة الإنسانية (امام على ع صداى عدالت انسانى) (فارسى) — صفحة 1765
مساهمون: جورج جرداق
ص١٧٦٥