اين شك بر طرف نمىشود ، مگر آنكه از خود تاريخ ، دليلى وجود داشته باشد كه قابل انكار نباشد يا اينكه استدلالى عقلى وجود داشته باشد كه به تنهايى شاهد و دليل آن باشد .
اگر عجز مردم از جواب دادن به اين مطلب كه چگونه مردم كوفه و بصره دريافته بودند كه نامهاى بهدست آمده ، در نظر استاد بزرگوار ، دليل دروغ بودن نامه باشد ، دليل اين نمىشود كه نوشتن اصل نامه را منكر شويم ، زيرا در تمام روايات ، علت مستقيم بازگشت محمدبن ابىبكر و ياران او از راه مصر به مدينه ، همان موضوع نامهء ذكر شده است ؛ در صورتى كه اين مسافرين حدود سه روز راه از مدينه دور شده بودند . تازه اين مطلب كه انقلابيّون نتوانستهاند در آن حال خشم و اضطراب و انقلاب ، پاسخ كافى به سؤال بدهند ، ثابت نشده است .
اما آنچه ثابت شده و منطق حوادث آن را تأييد مىكند ، اين است كه عثمان ، محمدبن ابىبكر را والى خود در مصر قرار داد و او را همراه عدهاى از مهاجرين و انصار به مصر اعزام داشت . محمد و ياران او به گفتهها و وعدههاى عثمان اعتماد يافتند و به راه خود ادامه دادند ؛ اما قبل از اينكه به سرزمين مصر برسند نظرشان تغيير نمود و از رفتن منصرف شدند و به سوى مدينه بازگشتند .
در اينجا اين سؤال پيش مىآيد كه چرا اينها خشمگين شده و به مدينه بازگشتند ؟ و چرا ناگزير شدند كه مدينه را محاصره كنند ، تا بتوانند بدون درگيرى وارد آن شوند ؟ هم تاريخ و هم منكرين اين داستان ، علتى جز وجود اين نامه براى بازگشت نقل نمىكنند . مهاجرين و انصارى كه خليفه به همراه محمدبن ابىبكر فرستاد تا وضع مصر و ابن ابىسرح را بررسى كنند و راه را براى محمدبن
علي صوت العدالة الإنسانية (امام على ع صداى عدالت انسانى) (فارسى) — صفحة 1759
مساهمون: جورج جرداق
ص١٧٥٩