غلام انگار كه نشنيده ، چيزى نمىگفت . ياران محمد ابن ابى بكر سؤال خود را تكرار كردند .
غلام گفت : من غلام اميرالمؤمنين هستم . مرا به سوى عامل مصر اعزام داشته است .
ياران محمد گفتند : اين عامل مصر ، در ميان ماست !
غلام گفت : اين را نمىخواهم .
داستان گفتگوى غلام سياه چهره و اطرافيان محمدبن ابىبكر به او رسيد . محمد او را احضار كرد و گفت : غلام چه كسى هستى ؟
گفت : غلام اميرالمؤمنين ! سپس حرف خود را انكار كرد و گفت : نه ، غلام مروان . سپس حرفهاى خود را يكى پس از ديگرى انكار مىكرد ، گاهى خود را غلام عثمان معرفى مىكرد و گاهى غلام مروان ! محمدبن ابىبكر از او پرسيد : پيش چه كسى مىروى ؟
پيش حاكم مصر .
براى چه كارى نزد حاكم مصر مىروى ؟
پيامى دارم .
نامهاى هم دارى ؟
نه !
محمدبن ابىبكر فرمان داد كه او را بازرسى كنند . ياران محمدبن ابىبكر در بازرسى او نامهاى به دست آوردند كه عثمان براى عبدالله بن ابى سرح فرماندار مصر نوشته بود . نامه را به محمدبن ابىبكر دادند . او همسفران خود را جمع كرد و نامه را در حضور همه خواند . متن نامه اين بود : « موقعى كه محمدبن ابىبكر و فلان و فلان آمدند ، آنها را بكش و حكم نصب آنان را از بين ببر و بر سر كار خود بمان تا
علي صوت العدالة الإنسانية (امام على ع صداى عدالت انسانى) (فارسى) — صفحة 1737
مساهمون: جورج جرداق
ص١٧٣٧