مىكند بگو : « اين بدن ابوذر ، يار رسول خدا ( ص ) است . از دنيا رفته است ، كمك كنيد تا او را دفن كنيم ! »
همسر ابوذر با شتاب تمام بالاى تپهء شن رفت و به اطراف نگاه كرد تا قافلهاى را بيابد و بار ديگر به سوى ابوذر مىدويد تا از او پرستارى كند . همسر ابوذر در اين رفت و آمد چشمش به غبار كاروانى افتاد كه بهسرعت مىگذشت . ردايش را بر سر دست تكان داد و آنها را متوجه خود نمود . موقعى كه مسافران رسيدند ، گفتند : اى كنيز خدا چه كارى دارى ؟
همسر ابوذر گفت : يك مرد مسلمان از دنيا رفته ، كفن و دفنش كنيد كه ثواب دارد .
آنان گفتند : آن مرد مسلمان كيست ؟
زن پاسخ داد : ابوذر غفارى !
گويا مسافرين باور نمىكردند كه اين صحابى بزرگوار و جليلالقدر در بيابانى بىآب و علف ، تنها جان بسپارد و چون باورشان نمىشد ، از روى تعجب پرسيدند : « ابوذر ، يار رسول خدا ؟ ! »
زن پاسخ داد : آرى ! ابوذر غفارى يار پيامبر خدا ( ص ) .
مسافرين گفتند : پدر و مادرمان فداى او ! اين افتخارى است كه خدا نصيب ما كرده است . سپس با شتاب هرچه تمامتر ، خود را به جسم نيمه جان ابوذر رساندند .
ابوذر كه در حال جان سپردن بود ، نگاهى به چهرهء مسافران كرد و در همان حال گفت : « به خدا سوگند دروغ نمىگويم . اگر فقط يك قطعه پارچه داشتم كه براى كفن من و همسرم كافى بود ، ديگر چيزى از جهان نمىخواستم . شما را به خدا سوگند مىدهم كه هريك از شما اگر فرمانده ، كارآگاه ، قاصد دولت و يا نقيب بوده مرا كفن نكند . »
علي صوت العدالة الإنسانية (امام على ع صداى عدالت انسانى) (فارسى) — صفحة 1724
مساهمون: جورج جرداق
ص١٧٢٤