ابوذر در تبعيدگاه چه كرد ؟
ابوذر ، پيرو بزرگوار و همسر و فرزندانش از شدت گرسنگى و با وضعى دردناك جان سپردند . در وضعى كه سنگ براى آنها مىگريد و صخرههاى سخت سر به فلك كشيده به جوش مىآيد ! دربارهء او نقل شده است كه پس از مرگ فرزندانش ، او و همسرش تنها ماندند و چند روزى غذايى نيافتند . ابوذر به همسر خود گفت برخيز تا روى اين تپه شن برويم و از دانههاى « عَبَب » بچينيم ، شايد جان به سلامت ببريم . روى تپههاى شن رفتند ، باد سختى مىوزيد كه بدنها را زرد مىكرد ، ولى چيزى نيافتند . سستى و ضعف ، گريبان ابوذر را گرفت و باوجود سرماى شديد عرق مرگ بر چهرهاش نشست .
همسر ابوذر نگاهى به شوهر خويش كرد . ديد چشمهاى او برگشته است ، صداى گريه زن بلند شد . ابوذر پرسيد : چرا گريه مىكنى ؟ زن گفت : چرا گريه نكنم ؟ تو در بيابانى بىآب و علف از دنيا مىروى ، و بايد در حالى تو را به خاك بسپارم كه كفنى هم برايت ندارم .
پير مهربان دلش به حال همسرش سوخت و در حالى كه قلبش از ناراحتى مىتپيد گفت : بر سر راه برو شايد مؤمنى را پيدا كنى .
زن پاسخ داد ، كجا كسى پيدا مىشود . زائرين خانه خدا رفتهاند و راه بسته شده است !
ابوذر به ياد مطلبى افتاد كه رسول خدا ( ص ) به او فرموده بود . به همسرش گفت : بر سر راه مكه برو و دقت كن ، اگر كسى را يافتى كه مشكلت حل مىشود و اگر كسى را پيدا نكردى ، پارچهاى روى صورت من بينداز و مرا در كنار راه بگذار و به اولين كاروانى كه عبور