مسافرين نگاهى شگفتزده به يكديگر كردند ، زيرا مىديدند همگى در اينگونه امورند . اما در ميان آنان جوانى انصارى بود ، گفت : عمو جان من تو را كفن مىكنم و تو را در ميان اين عبا كه از درآمد حاصل از دسترنج خود خريدهام و دو پارچهء ديگر كه مادرم با دست خود تابيده و بافته است تا در آن مُحرِم گردم ، كفن مىكنم .
ابوذر به آن جوان گفت : تو مرا كفن كن ، زيرا پارچهء تو حلال و پاك است . گويا ابوذر به همين سخن آرامش و اطمينان پيدا كرد و چشمهاى خود را روى هم گذاشت و با كمال آرامش و راحتى آخرين نفسهاى پاكش را كشيد .
ابرهاى آسمان همانند شبحهاى سرگردان به يكديگر مىخوردند . تندباد ، با تودههاى شن بازى مىكرد و بيابان بىآب و علف و خالى « ربذه » را به صورت درياى مواجى درمىآورد . جوان انصارى بالاى قبر ابوذر ايستاد و گفت : « بارخدايا ! اين ابوذر ، دوست رسول خداست و بندهاى در ميان عبادتكنندگان تو را پرستش كرد و در راه تو با مشركين نبرد كرد . از عقيدهء خود بازنگشت ؛ او زشتكاريهايى بر خلاف دستورات تو ديد و آن را با زبان و قلب خود مورد حمله قرار داد ، تا اين كه رانده و تبعيد گرديد ، و از حقوقش محروم شد و به او توهين گرديد و به تنهايى در سرزمين غربت جان داد . . . اى خدا ! كمر آن كس كه ابوذر را از حقوق خود محروم ساخت و او را تبعيد كرد بشكن ! خدايا كسى كه او را از هجرتگاه و حرم رسول خدا ( ص ) بيرون راند ، نابود كن ! » همگى دستهاى خود را بلند كردند و با شور و خشوع آمين گفتند . « 1 »
هامش
( 1 ) الغدير