تخطي إلى المحتوى الرئيسي

علي صوت العدالة الإنسانية (امام على ع صداى عدالت انسانى) (فارسى) — صفحة 1671

مساهمون:

ص١٦٧١
گشتيم . در حال خروج بوديم كه چشممان به خيمه‌اى افتاد كه در آن پيرزنى كه در اطرافش دختران وى گريه مىكردند ، نشسته بود . زن هم ديگى بر روى اجاق گذاشته و زير آن آتشى روشن كرده بود و به دختران خود مىگفت : بچه‌هايم ، مهلت دهيد ، مهلت بدهيد ، به زودى غذا پخته مىشود و از آن مىخوريد . ما مدتى ايستاديم و عمر گاهى به پيرزن نگاه مىكرد و گاهى به فرزندان او . توقف ما طول كشيد . به عمر گفتم : « چرا ايستاده‌اى ؟ » بيا برويم . عمر گفت : به خدا سوگند از جايم حركت نمىكنم ، تا ببينم اين كودكان غذا بخورند و سير گردند . ماندنمان بسيار به طول انجاميد و ترسيديم كه مأمورين به ما مظنون گردند . كودكان هم مرتباً فرياد مىكردند و گريه مىنمودند . پيرزن هم همچنان حرف خود را تكرار مىكرد : صبر كنيد . مهلت دهيد . چند لحظه ديگر غذا پخته مىشود . عمر تصميم گرفت كه به احوالپرسى پيرزن برود ؛ عمر از جلو و من به دنبال او پيش پيرزن رفتيم عمر به زن گفت : « خاله . سلام عليك . » زن با بهترين جوابى پاسخ سلام را داد . عمر گفت : چرا اين كودكان ناله مىكنند و فرياد مىزنند ؟ پيرزن گفت : براى اين كه گرسنه‌اند . عمر پرسيد : چرا از غذاهايى كه در ديگ است به آنها نمىدهى ؟ پيرزن گفت : چه غذايى ؟ درديگ چيست كه به آنها بدهم ؟ در ديگ چيزى نيست . من براى اين كه آنها با گريه خسته شوند و به خواب روند ، سرگرمشان ساخته‌ام . عمر جلو رفت و ديد فقط سنگ ريزه‌هايى است كه در آب مىجوشد . عمر گفت : « چرا وضع تو اين‌گونه است ؟ » پيرزن پاسخ داد : « من بىپناهم . نه برادر دارم ، نه پدر ، نه شوهر و نه خويشاوندى . » عمر گفت : « چرا اوضاع خود را به اميرالمؤمنين عمربن خطاب نگفته‌اى كه سهمى از بيت‌المال براى تو