داستانهاى فراوان ديگرى نيز هست كه شيوهء زمامدارى روزگار عمر را مجسّم مىسازد .
اكنون بعضى از اخبار مربوط به او را كه بر يك محور و آن « توجه به مردم با حقوق و وظايف مساوى » است ، نقل مىكنيم . او مىگفت : « اگر گوسفندى بر ساحل فرات مرد ، من گمان مىبرم كه خدا درباره آن از من سؤال خواهد كرد ! » و باز مىگفت : « هيچيك از شما نبايد در راه بهدست آوردن روزى كوتاهى كند و بگويد : خدايا به من روزى برسان ! زيرا مىداند كه از آسمان طلا و نقره نمىبارد ، بلكه خدا بعضى را به وسيله بعضى ديگر ، روزى مىدهد . »
روزى عمر در بازار ، شترى فربه را ديد ، پرسيد : اين شتر از آن كيست ؟ به او گفتند : مال عبدالله فرزند اميرالمؤمنين است . عمر گفت : يعنى عبدالله پسر عمر . بهبه ، پسر اميرالمؤمنين ! عبدالله خود را به پدرش رساند . عمر به او گفت : اين شتر چيست ؟ عبدالله پاسخ داد : آن را خريدهام و به چراگاه فرستادهام و انتظار همان چيزى را دارم كه مسلمانان دارند . عمر گفت : مىگويند شتر پسر اميرالمؤمنين را بچرانيد ، شتر پسر اميرالمؤمنين را آب بدهيد ! اى عبدالله بن عمر ! اصل مال خود را بردار و مابقى را به بيتالمال مسلمانان باز گردان . عبدالله اين كار را كرد و سود سرمايهء خود را به بيتالمال مسلمانان باز گرداند .
سختگيرى عمر نسبت به خانواده خويش براى رعايت حق ، از صفات مشهور او بود .
عمر معمولًا خانوادهء خود را فرامىخواند و در خصوص هر مسألهاى كه مردم را از آن نهى مىكرد به آنها مىگفت : من مردم را از
علي صوت العدالة الإنسانية (امام على ع صداى عدالت انسانى) (فارسى) — صفحة 1668
مساهمون: جورج جرداق
ص١٦٦٨