مردم قائل بود و مىگفت : حيوان بايد از علفهاى سبز و آب خوب استفاده كند . عمر مانعى در به كيفر رساندن افراد ستمگرى كه بيش از توانايى حيوان بر دوش آن بار مىنهادند ، نمىديد . هنگامى كه قافله « احنف بن قيس » پيش عمر آمد ، عمر به بارانداز قافله آمد و حيوانات را تفقّد نمود و گفت : آيا از خدا دربارهء مركبهايتان نمىهراسيد ؟ ! آيا نمىدانيد كه آنها هم بر شما حقى دارند ؟ چرا آنها را رها نمىكنيد كه از سبزههاى زمين بهره برند ؟
عمر بيشترين دورهء زمامدارى خود را در دلجويى از مردم گذرانيد و اخبارى كه در اين باره آمده ، حاكى از دوستى و محبت خالص وى است ؛ مانند محبت پدرى نسبت به فرزندانش كه افتخار زمامدارى و معناى واقعى زمامدارى است . از آنجا كه بررسى داستانهاى بسيار زندگى سياسى عمر در اين فصل نمىگنجد ، به نظر رسيد كه بهتر است با بيان يك ماجرا ، كه نمايندهء روح همه داستانهاى ديگر است ، شمهاى از روحيات وى را عرضه كنيم .
عباس بن عبدالمطلب عموى پيغمبر ( ص ) مىگويد : شب تاريكى براى ديدن عمربن خطاب از منزل خارج شدم . هنوز به نيمه راه نرسيده بودم كه ديدم يك نفر اعرابى لباس مرا گرفت و گفت : عباس . با من بيا ! من در چهره او دقت كردم ، ديدم اين بيابانى ، عمر است كه خود را به صورتى ناشناس درآورده است . سلام كردم و گفتم : كجا مىروى اى اميرمؤمنان ؟ عمر گفت : مىخواهم اوضاع شهر و محلههايش را بررسى كنم . شب سردى بود . با هم به راه افتاديم ، او جلو مىرفت و من پشت سر او و بين خيمه عربها و خانههايشان گردش مىكرديم و عمر در وضعشان دقت مىكرد . تمام محلهها را
علي صوت العدالة الإنسانية (امام على ع صداى عدالت انسانى) (فارسى) — صفحة 1670
مساهمون: جورج جرداق
ص١٦٧٠