تخطي إلى المحتوى الرئيسي

علي صوت العدالة الإنسانية (امام على ع صداى عدالت انسانى) (فارسى) — صفحة 1669

مساهمون:

ص١٦٦٩
فلان كار منع كرده‌ام ، نگاه مردم به شما مانند توجه پرنده به گوشت است . به خدا سوگند هر كه را از شما يافتم كه در اين مسئله مورد نهى نافرمانى كند ، به كيفرش مىافزايم ! داستانهايى هم از عمر دربارهء نرمى و مدارا با مردم آورده شده است . از آن جمله اين كه يكى از افراد طايفهء بنىاسد را براى انجام كارى برگزيد . آن مرد آمد تا فرمانش را بگيرد و به محل كارش رهسپار گردد . در همين هنگام يكى از فرزندان عمر آمد و عمر او را به مهربانى بوسيد . آن مرد اسدى گفت : آيا اميرالمؤمنين اين بچه را مىبوسد ؟ به خدا سوگند من تاكنون بچه‌اى را نبوسيده‌ام ! عمر گفت : به خدا سوگند كه مهربانى تو نسبت به ساير مردم كمتر از ديگران است . حكم ابلاغ خود را بده ، تو هرگز نبايد مأمور من گردى ! بدين ترتيب ، آن مرد اسدى از كار عزل گرديد . علاقهء عمر به فرزندانش ، او را از اجراى عدالت دربارهء آنان باز نمىداشت . و همين موجب بروز مسئلهء شگفتى از جانب وى شد . هنگامى كه ابولؤلؤ به قتل عمر اقدام كرد و به او خنجر زد ، عبيدالله فرزند عمر به خانه هرمزان ايرانى رفت و او را كشت . دليل عبيدالله اين بود كه هرمزان با ابولؤلؤ رابطهء نزديكى داشت و به خانه او بسيار رفت و آمد مىكرد و به همين جهت در كشتن عمر همرأى بوده‌اند . خبر كار فرزند ، در بستر مرگ به گوش عمر رسيد . پسر خود را احضار كرد و او را توبيخ نمود . سپس به مردم دستور داد كه اگر هرمزان از دنيا رفت ، عبيدالله را به حكم قصاص به قتل برسانند ، زيرا انسانى را بدون اثبات تهمت و محاكمه كشته است . عمر براى حيوانات هم به عنوان موجودات زنده ، حقى از طرف