در نظر بگيرد ؟ » پيرزن گفت : « مرگ بر عمر ، به خدا او به من ستم كرده است . » عمر از شنيدن آن سخنان به وحشت افتاد و گفت : « اى خاله . عمر چه ظلمى به تو كرده و ظلم او چه بوده است ؟ » پيرزن گفت : « آرى به خدا سوگند به ما ظلم كرده است ، زيرا زمامدار بايد در همه حال از وضع رعاياى خود باخبر باشد . شايد در ميان ملت افرادى مثل من باشند كه نه پشتيبانى داشته باشند و نه ياورى كه زندگى آنها را اداره كند ؛ حاكم بايد از بيتالمال آنقدر به آنها بدهد كه زندگى خود و عيال و دخترانشان را اداره نمايند . » عمر گفت : « از كجا عمر بفهمد كه تو و كودكانت چنين نيازمند كمك هستيد ؟ تو بايد وضع خود را به اطلاع او برسانى . » پيرزن گفت : « نه به خدا سوگند ، زمامدار بايد احتياجات مردم خود را وارسى كند . » عمر گفت : « راست مىگويى ، بچهها را سرگرم كن من الآن مىآيم . »
عباس مىگويد با هم از خيمه پيرزن خارج شديم ، پاسى از شب گذشته بود سگها به ما حمله مىكردند و من آنها را از خود و عمر مىراندم تا اين كه به صندوق ذخيره بيتالمال رسيديم . عمر در آن را باز كرد و به من هم گفت وارد اطاق ذخيره شوم . او نگاهى به اطراف افكند و كيسهء آردى را برداشت و به من گفت : آن را بر دوش وى بگذارم . سپس گفت : تو هم اين سبوى روغن را بردار . حركت كرديم و آردها روى ريش ، چشم و پيشانى عمر مىريخت ! تا نيمه راه كه رسيديم ، كيسهء آرد ، عمر را خسته كرده بود ، زيرا راه دور بود . من به عمر گفتم : پدر و مادرم به فدايت . كيسه را به من بده .
عمر گفت : نه ، به خدا سوگند تو در روز قيامت جرايم و ستمگريهاى مرا بهدوش نمىكشى . اى عباس ، به دوش كشيدن
علي صوت العدالة الإنسانية (امام على ع صداى عدالت انسانى) (فارسى) — صفحة 1672
مساهمون: جورج جرداق
ص١٦٧٢