كوههاى آهن و سنگينى آن آسانتر از عقوبت ستمگرى است . خواه ستم كم باشد و يا زياد . خصوصاً گناه بىتوجهى به پيرزنى كه فرزندان خود را با ريگ دلمشغول داشته بود . راستى چه گناه بزرگى است . زودباش ، پيش از اينكه گريه ، كودكان را خسته كند و از خستگى بخوابند ، بايد به مسكن پيرزن برسيم .
باشدت خستگى و ناراحتى ، نفسزنان به كلبهء پيرزن رسيديم . عمر كيسهء آرد را به زمين گذاشت و من كوزهء روغن را ، عمر ديگ را برگرداند و آنچه داخل آن بود روى زمين ريخت و مقدارى آرد و روغن داخل ديگ ريخت . و ديد نزديك است آتش خاموش شود . عمر بلند شد و مقدارى هيزم آورد . چوبها تر بود ، قسمتى از آن را زير ديگ گذاشت . به خدا سوگند ديدم كه دود هيزمها از ميان ريش عمر بيرون مىآمد و وى در همان حالت ماند تا سرانجام آتش روشن و روغن آب شد و شروع به جوشيدن نمود . وى با دستى روغن را با چوب مىچرخاند و با دست ديگر آردها را با روغن مخلوط مىساخت ، تا اين كه غذا آماده شد و بچهها دورش فرياد شادى سر مىدادند . عمر از پيرزن ظرفى خواست . پيرزن ظرفى آورد . عمر از ديگ به داخل ظرف مىريخت و به آن فوت مىكرد تا غذا سرد شود و به بچهها مىخوراند . عمر آنقدر ادامه داد تا همهء بچهها سير شدند و به بازى پرداختند و خواب آنان را ربود . عمر سپس گفت : اى پيرزن ، من با اميرالمؤمنين عمر رابطهء نزديك دارم و به زودى وضع ناراحتكنندهء تو را به اطلاع او مىرسانم ، فردا به « دارالخلافه » بيا ، مرا آنجا مىيابى ، اميد خير دارم .
عمر با پيرزن خداحافظى كرد و با هم از خانهء او بيرون آمديم .
علي صوت العدالة الإنسانية (امام على ع صداى عدالت انسانى) (فارسى) — صفحة 1673
مساهمون: جورج جرداق
ص١٦٧٣