اجتماعى كوشا بودند ، احترام قائل بود . اين داستان ، نمونهاى از روش اوست : در يكى از حوادثى كه براى رسيدن به حكم صحيح احتياج به گواه بود ، شاهدى آمد تا پيش عمر گواهى بدهد ؛ عمر از شاهد پرسيد : كسى را بياور كه تو را بشناسد . شاهد رفت و مردى را آورد . اين مرد ، تعريف زيادى از شاهد كرد . عمر گفت : آيا تو همسايه نزديك اين شاهدى كه رفت و آمد او را مىبينى ؟ مرد ناشناس گفت : نه ، همسايه نزديك او نيستم . عمر پرسيد : با او سفر كردهاى كه شايستگيهاى اخلاقى او را مىدانى ؟ گفت : نه با او همسفر نبودهام . آنگاه عمر سؤال كرد : با او معامله داشتهاى تا ميزان تقواى او را دريابى ؟ گفت : نه با او معاملهاى نداشتهام . عمر گفت : گمان مىكنم كه او را در مسجد ديدهاى و زمزمهء قرآن خواندنش را شنيدهاى و او را ديدهاى كه گاهى سر خود را پايين مىبرد و گاهى بالا مىآورد ؟ مرد گفت : آرى . عمر گفت : دنبال كار خويش برو . تو او را نمىشناسى ! سپس رو به شاهد كرد و گفت : برو و كسى را بياور كه تو را بشناسد .
عمر مىكوشيد تا امتيازات و اختلافات اجتماعى ، خواه مادى و خواه خانوادگى را ريشهكن سازد . روزى در سخنرانى خود گفت : « ان رايتم فىّ اعوجاجاً فقو عونى » ( اگر در من انحرافى يافتيد به راه راست هدايتم كنيد . ) شخصى از ميان مردم به او گفت : اگر از تو كج رفتارى ديديم ، با شمشيرهايمان راستت مىكنيم . عمر نگاهى به مرد كرد و گفت : ستايش خدا را كه در ميان ملت عمر ، كسانى را نهاد كه او را با شمشير از انحراف بازدارند !
داستان « اضرب ابن الاكرمين » مشهورتر از آن است كه در اينجا ذكر شود .
علي صوت العدالة الإنسانية (امام على ع صداى عدالت انسانى) (فارسى) — صفحة 1667
مساهمون: جورج جرداق
ص١٦٦٧