خالدبن سعيد داد ، تكرار مىكرد : « دانشمندان را تقويت كن و نادانان را دانش بياموز و احمق خوشگذران را مجازات كن . »
ابوبكر فرمانداران و سردارانى را كه تكبر و خودستايى آنان نمايان مىشد تهديد به عزل و بركنارى مىكرد . به يزيدبن ابوسفيان به هنگام اعزامش به سرزمين سوريه گفت : من تو را حاكم ساختم تا آزمايشت كنم . اگر وظيفه خود را به خوبى انجام دادى ، تو را به جاى خودت باز مىگردانم و از تو پشتيبانى مىكنم و اگر بدى كردى عزلت مىكنم ! »
چند زمانى نگذشت كه پس از ابوبكر ، عمربن خطاب به حكومت رسيد . مردم هم معتقد شده بودند كه خلافت در جهت مصالح مردم و رفع ستم و گسترش عدالت در همه جاى جهان بهوجود آمده است . و نيز مردم به اين باور رسيده بودند كه اسلام ، انقلابى زنده و هميشگى است و نمىتوان مسير آن را منحرف و يا آن را متوقف ساخت .
در عصر عمر مرزهاى دولت اسلامى گسترش يافت و در پى آن امور ادارى مسلمانان و كارهاى مهم وسعت گرفت و طبعاً بر تعداد فرمانداران و استانداران افزوده شد كه مراكزشان با پايتخت دولت اسلامى فاصله داشت . اما با وجود اين به گفته جاحظ : اطلاعات عمر درباره مردم و مأمورينش ، در حد آگاهى از كسى بود كه با او در يك رختخواب و روى يك متكا خوابيده است . زيرا در هر بخش و ناحيهاى كه استاندار و يا فرمانده لشكرى داشت ، مأمورى را هم مراقب او كرده بود تا كارهاى او را هميشه بررسى كند و زيرنظر داشته باشد .
كار اطلاعات عمر به جايى رسيده بود كه حتى سخنان افراد در شرق و غرب سرزمينهاى اسلامى ، صبح و شب در اختيارش قرار
علي صوت العدالة الإنسانية (امام على ع صداى عدالت انسانى) (فارسى) — صفحة 1661
مساهمون: جورج جرداق
ص١٦٦١