در اين كتاب داستانى را كه يكى از زنان ، بنام سودة ، دختر عماره همدانى ، در اين زمينه بيان كرده بود ، نقل نموديم « 1 » كه : به نزد على آمد تا از مأمور وصول ماليات كه از طرف امام على بود ، شكايت كند و على با كمال نرمش او را پذيرفت در صورتىكه وقت دادرسى و رسيدگى به شكايات نبود و با خوشرويى از او پرسيد : آيا كارى دارى ؟ . . . سوده شكايت خود را به اطلاع وى رسانيد و على تا قضيه را شنيد به گريه افتاد و گفت : « خداوندا ! من به آنان دستور ستم بر مردم و ترك حق تو را ندادهام » و سپس ورقهاى از جيب خود درآورد و در آن چنين نوشت : « . . . پيمانه و ترازوى خود را درست كنيد و كمفروشى و تقلب ننماييد و در روى زمين فساد برپا نسازيد . . . چون اين نامهء من بهدست تو رسيد ، آنچه را كه در تحت اختيار دارى حفظ كن تا كسى بيايد و آنها را از تو تحويل بگيرد » !
و هروقت كه خاطرهء فرمانداران ستمگر كه حقوق مردم را ضايع نموده بودند و قاضى نيز نتوانسته بود بر آنها توفيق يابد و امام على آنها را بر كنار نموده بود يادآورى مىشد ، امام مىفرمود : « خداوند آنان را نابود سازد ! »
اين وظيفه قضايى ، در دوران فاطمىها در مصر بهنام « ولايت مظالم » شناخته مىشد و قاضى آن را قاضىالمظالم مىخواندند و بسيار مىشد كه خود خليفهء فاطمى به اين وظيفه اقدام مىكرد و سرپرستى آن را بهعهده مىگرفت .
* * *
هامش
( 1 ) . به بخش اول از مجلد اول اين كتاب ، ترجمه فارسى مراجعه شود . م