داشت و همراه او در دادگاه حاضر شد . ) اين نمونه ، واقعاً از آن حوادث تاريخى بىنظيرى است كه اخلاق انسانى به آن مباهات مىكند .
آن داستان فقط نبايد بهعنوان عبرت و نمونه تلقى شود ، بلكه در عمق آن حادثه همين اصلى كه ما در اينجا توضيح داديم ، بهخوبى جلوهگر است ؛ اصل مساوات بين بزرگ و كوچك ، زمامدار و توده ( مردم ) ، مسلمان و غيرمسلمان در برابر دادگاه . . .
و همچنين در آن واقعه ، به رسميتشناختن آزادى مطلق قاضى و لزوم مقيد نبودن وى به چشم مىخورد و نشان مىدهد كه قاضى بايد به مقتضاى حكم قانون و وجدان بيدار خود ، صادقانه داورى كند و اين درواقع اساس قانون جدايى نيروى قضايى از نيروى مجريه دولتى است تا بدينوسيله برابرى ميان توده مردم و امكان يافتن قاضى به داورى عادلانه تحكيم يابد .
در آن داستان تاريخى ، احترام به حكم دادگاه آشكار است و روشن مىسازد كه اگر حكم دادگاه از روى ميزانهاى صحيح و قانون همگانى و نظر پاك و وجدان بىآلايش صادر شود ، بايد مورد احترام واقع گردد .
و علاوه بر همه اينها ، در آن ماجرا ، عفت كلام و پاكى مطلق و اجتناب از سرزنش و عيبجويى و احترام عميق به عزت و شرف انسانى بهچشم مىخورد كه چگونگى آن در اين جمله امام بهخوبى هويدا است : « اين زره متعلق به من است ، من نه آن را فروختهام و نه به كسى بخشيدهام ! » توجه داريد كه امام على يقين داشت كه زره متعلق به اوست و آن شخص آن را دزديده است ، ولى امام نخواست كه
علي صوت العدالة الإنسانية (امام على ع صداى عدالت انسانى) (فارسى) — صفحة 905
مساهمون: جورج جرداق
ص٩٠٥