فرد برده را در اختيار دارد ، چگونه مسئله « بردگى » به اصطلاح « حل » شده است ؟ چگونه « مصلحت ارباب و برده » با هم جمع مىشوند ؟ در صورتى كه تا موجودى بهنام « ارباب » و انسانى بهنام « برده » وجود دارد ، مصلحت ارباب آن است كه برده خود را استثمار كند و مانند چهارپايان او را بهكار بگمارد !
داستان « ديك الجن حمصى » « 1 » ( كه مشهور است بهخاطر يك توهم كنيز خود را كشت ) شاهد خوبى بر « صحت » نظريه مؤلف است كه « امكان » دارد مسئله برده فقط با در نظر داشتن « مصلحت ارباب » حل شود و همچنين است داستان « الحاكم بامرالله » كه صداى بعضى از كنيزكانش كه در حمام بودند ، وى را ناراحت ساخت و او بلافاصله دستور داد كه همه آنان را بهقتل برسانند و همه آنها با فجيعترين وضع كشته شدند . آرى او دستور داد تمام منافذ و روزنه حمام را مسدود ساختند و آن گروه بدبخت در آنجا خفه شدند ! و چرا اين چنين نكند ؟ او ارباب است ! و كنيزكان هم ملك طلق وى هستند ! .
اگر كسى بتواند توضيح دهد كه مصلحت گوسفند چاق و پروار با مصلحت قصاب آزمند چگونه توافق مىيابد ، او خواهد توانست نظريه اين مؤلف بزرگوار را هم براى ما توضيح دهد !
ما از جناب مؤلف مىخواهيم كه بر ما منت نهد و گوشهاى از دانش وسيع خود را بر ما ارزانى فرمايد و معنى اين جمله را تشريح كند : « و تا جهان باقى است مديون آن خواهد بود » ؟ آيا مراد او آن است كه مشكل بردگى كه در كتاب جناب ايشان « حل » شده ، مثلًا در
هامش
( 1 ) . عبدالسلام بن رغبان ديك الجن ! . در حمص بهدنيا آمد و از شعراى معروف است . . . م