به احترام و توجه و پشتيبانى ، گرفته بودند . نقاش مشهور « داويد » پردهء جالب و زيبايى از اين اجتماع ملى كشيده است كه امروز در موزه « لوور » قرار دارد و بيننده همهء زيبايى و عظمتى را كه در آن اجتماع بزرگ وجود داشت ، در آن مشاهده مىنمايد » « 1 » .
در بيست و سوم ژوئن ، امپراطور به سالن اجتماع كه سه روز بود بسته شده بود ، نزول اجلال فرمود ! و سخنرانى پوچ و بىارزشى ايراد نمود و در ضمن آن لزوم و ضرورت چند چيز را اعلام كرد : بايد سه طبقه اجتماعى وجود داشته باشد . بايد هر كدام از اين سه طبقه مشغول كار خود باشند . بايد موضوع امتيازاتى كه اشراف و پدران روحانى از آنها بهرهمند هستند ، باقى بماند ! بايد همه تصميماتى كه مجلس ملى در 17 همان ماه آنها را تصويب كرده است ملغى شود ! . . .
او پس از سخنرانى ! بهراه افتاد و از دنبال وى ، دمدرازى از اشراف و روحانيون تشكيل يافت ! ولى نمايندگان ملت همچنان ساكت و آرام در جاى خود نشستند تا آنكه « ميرابو » برخاست و سخن گفت و اين سكوت بهتآلود را كه همگى را فرا گرفته بود با سخنرانى عميقى شكست . او گفت : « اين ديكتاتورى ننگين چيست ؟ آنها مىخواهند ما را بهزور سرنيزه مجبور سازند كه راهى را بپيماييم كه به خوشبختى ! فرمايشى ايشان مىرسد . كسى كه اين دستور را مىدهد چه كسى است ؟ او نماينده شما است ! و آن كس كه اين قوانين را وضع مىكند كيست ؟ او نيز نماينده و وكيل شما است ، او خود همان شخصى است كه بايد اين دستورات را از شما بگيرد ! من از شما مىخواهم كه
هامش
( 1 ) . تاريخ الثورة الفرنسيه ، از حسن جلال ، نقل از الجمعيات الوطنية ، عبدالرحمان رافعى