پاشيد كه رو به رشد و تكامل نهاد و بهنوبه خود ، نسبت به رد اصول و مبادى موروثى ، خطرناكتر از كشف آمريكا بهشمار رفت ! .
اين بذرهايى كه پاشيده شد ، عبارت از همان افكارى بود كه مىگفت : انسان پيش از آنكه بهوجود چيزى اعتماد كرده و آن را يك حقيقت مطلق بهشمار آورد ، بايد درباره آن تحقيق و بررسى كند و اعلام مىداشت : شك و ترديد يك وسيله ضرورى در دست هر كسى است كه مىخواهد درباره چيزى يقين پيدا كند ؛ چرا كه ترديد خود عامل اصلى بحث و تحقيق ، تجربه و آزمايش است . و در هر صورت ما بايد متوجه حقيقتى باشيم و آن اين است كه گاه چيزى را كه ما امروز يك حقيقت ثابت مىپنداريم ، ديروز آن را امر اشتباهآميزى مىپنداشتيم و مقياسهايى كه ما بهوسيله آنها « حقيقت » امروز را مىسنجيم ، شايد فردا به تغيير آن مجبور شويم ! و با همين دعوت به شك و ترديد ، « مونتنى » در ويران ساختن بنيادى كه اصل تعصب بر آن استوار بود ، شركت نمود ! .
در همين دوران « رابله » يكى از فلاسفه جنبش انسانى در عصر رنسانس ظهور نمود تا در انديشه فرانسويان و اروپاييان اين نكته را تحكيم بخشد كه : طبيعت بشرى ، از نظر غرايز ، بر خلاف گفتهء اساطير و افسانهها ، بد و زشت نيست . و در واقع بسيار هم ارجمند است و انسان با استفاده از همين حقيقت بايد هميشه به تفكر و كار بپردازد و در انديشه و كار خود آزاد باشد .
در اواخر همين عصر ملت فرانسه را كه از سه طبقه : نجبا ، روحانيون وتوده مردم تشكيل مىيافت مىبينيم كه از امپراطور طلب مىكند كه اين اصول را محترم بشمارد و اين اصول شكل قانون
علي صوت العدالة الإنسانية (امام على ع صداى عدالت انسانى) (فارسى) — صفحة 701
مساهمون: جورج جرداق
ص٧٠١