چون حضرت على ( ع ) بيرون رفت ، همسر عثمان ( نائله ) آمد و به او گفت : على ديگر به نزد تو نخواهد آمد . حرف مروان را شنيدى او تو را به دنبال خود به هرجا كه خواست كشاند . عثمان گفت : چه كنم ؟ نائله گفت :
از خدايى كه شريك ندارد بترس و از سنّت دو رفيقت كه پيش از تو بودند پيروى كن « 1 » . اگر از مروان اطاعت كنى ، تو را به كشتن خواهد داد ، چرا كه مروان در ميان مردم قدر و ارزش و هيبت و محبّتى ندارد ؛ و تو مردم را به خاطر مروان از دست دادى . كسى را بفرست و على را بطلب و با او آشتى كن ؛ همانا تو با او خويشاوندى و او در ميان مردم مقبول است و كسى در برابر او چونوچرا نمىكند .
عثمان كسى را به دنبال على ( ع ) فرستاد ، امّا آن حضرت از آمدن خوددارى كرد و فرمود : « به او گفتم كه بار ديگر نمىآيم » « 2 » .
عثمان ، بعد از اين ماجرا ، روز جمعه بر منبر رفت و حمد و ثناى الهى گفت . پيش از اقامهء سخن ، يكى از حاضران ، از وسط مسجد بلند شد و ايستاد و گفت : اى عثمان ، به كتاب خدا عمل كن . عثمان گفت : بنشين .
اين قضيه سه بار تكرار شد . سرانجام ، آنها كه در مسجد حاضر بودند دو دسته شدند : يك دسته عليه عثمان شدند و يك دسته با عثمان ؛ اختلاف بالا گرفت و به صورت يكديگر سنگ پراندند و به عثمان ، در بالاى منبر نيز ، سنگ زدند ، چنانكه بيهوش شد . او را به خانه بردند . حضرت امير ( ع ) به عيادتش رفت . بنى اميّه به دور عثمان جمع بودند . حضرت على
هامش
( 1 ) . مقصود ابو بكر و عمر مىباشد .
( 2 ) . طبرى 5 / 112 و چاپ اروپا 2977 - 2979 ؛ ابن اثير 3 / 96 . بلاذرى هم بخشى از آنچه را كه گفتيم آورده است . نگاه كنيد به : انساب الاشراف 5 / 65 .