وقتى مىگفتى كه قوى بودى خوب بود ، ولى حال كه ضعيف شدهاى و به ذلّت افتادهاى ، گفتن اين حرفها به معنى شكست توست . نبايد اين كار را مىكردى و خود را در نظر مردم چنين خوار نمىساختى .
مردم آمدند به در خانه عثمان تا بنابر وعدهء او براى رسيدگى به شكايتها ، بر عثمان وارد شوند . مروان به عثمان گفت : مردم مانند كوهها گردآمدهاند . عثمان گفت : خجالت مىكشم بروم ، تو بيرون برو . مروان آمد و بر مردم بانگ زد :
چه خبر است ؟ براى چپاول آمدهايد ؟ رويتان سياه باد ! هركس را مىبينم گوش رفيقش را گرفته و آمده است ، جز آنان كه در انتظار ديدنشان هستم . چه خبر است كه دندان تيز كردهايد ؟ اينطور كه به ما هجوم آوردهايد ، آيا قصد ربودن ملك ما را از چنگال ما داريد ؟ چه مردم احمقى هستيد . به خانههاى خود برگرديد . اشتباه كرديد ؛ ما هرگز در مقابل شما عقبنشينى نكردهايم و قدرت و حكومت خود را از دست نخواهيم داد .
شكايت مردم به على ( ع ) و كنارهگيرى آن حضرت
پس از اين جريان ، جمعى آمدند و به على ( ع ) شكايت كردند . حضرت امير ( ع ) ، خشمناك ، بر عثمان وارد شد و فرمود :
هنوز از مروان دست نكشيدهاى ؟ او هم از تو دست برنمىدارد مگر كه تو را از دين و شعورت ، به كلّى بگرداند ؛ و تو هم ، چون شتر خوار و زبونى كه به هركجا كشانده شود ، سر به زير انداختهاى و در پى او مىروى ! مروان نه رأى دارد ، نه دين . مىبينم كه تو را به هلاكت مىرساند . من ، بعد از اين ، ديگر در كارت اقدام نمىكنم .