نمىتوانيد با من بكنيد ! پسر خالد ، بعد از اينكه بسيار آزارشان كرد ، به آنان مىگفت : يا بنى الشّيطان ! اى فرزندان شيطان و آنها ، سرانجام ، سر فرود آوردند و اظهار پشيمانى كردند . او هم آنان را به كوفه بازگردانيد « 1 » .
به جز آنان ، ديگر بزرگان كوفه نيز از واليان خود ناراضى بودند . در واقع ، همهء قبايل اهل كوفه از وضع حكومت عثمان و واليان او ناراضى بودند « 2 » !
عبد اللّه بن عامر والى بصره
عبد اللّه بن عامر پسر دايى عثمان بود . روزى شبل بن خالد ، برادر مادرى زياد ابن ابيه و فرزند سميّهء معروفه ، درحالىكه سران بنى اميّه پيرامون عثمان نشسته بودند ، به مجلس در آمد و گفت : آيا در ميان شما مستمندى كه آرزوى توانگرى او را داشته باشيد وجود ندارد ؟ آيا در بين شما گمنامى كه خواستار شهرت او باشيد ، نيست كه عراق را اينچنين به تيول ابو موسى اشعرى ( كه از قريش و قبيلهء مضر نيست و از قبايل يمن است ) دادهايد ؟ عثمان ، كه تحت تأثير بيانات شبل قرار گرفته بود ، به پسر دايى شانزده سالهء خود ، عبد اللّه بن عامر بن كريز ، حكومت بصره را بخشيد و ابو موسى اشعرى را از آنجا برداشت !
عبد اللّه فردى سخىّ و دست و دلباز بود . روزى بر بالاى منبر نتوانست
هامش
( 1 ) . تاريخ طبرى 1 / 2914 ، چاپ اروپا ؛ شرح نهج البلاغهء ابن ابى الحديد 1 / 160 و 2 / 134 ، تصحيح محمّد ابو الفضل ابراهيم ، چاپ قاهره .
( 2 ) . الانساب 5 / 39 - 43 ؛ نيز بنگريد به : طبرى 5 / 88 - 90 ؛ ابن اثير 3 / 57 - 60 ؛ شرح نهج البلاغهء ابن ابى الحديد 1 / 158 - 160 . در آن زمان در كوفه دو دسته مردمان ساكن بودند يك دسته ايرانيانى كه اسير شده بودند و پس از آن آزاد شدند و نيز چند قبيله عرب كه بيشترشان از اهل يمن بودند .