معاويه به عثمان نوشت : يا عباده را از شام ببر ، يا من شام را به او واگذار مىكنم و مىآيم . بدستور عثمان وى را به مدينه بازگردانيد . عباده به مدينه آمد و در آنجا سخنرانى كرد و گفت : از پيامبر شنيدم كه بعد از من كار شما و ولايت بر شما از آن مردانى مىشود كه منكر را معروف و معروف را منكر مىگيرند . اينان طاعت ندارند ؛ كسى كه معصيت خدا را بكند طاعت ندارد .
عثمان چيزى نگفت « 1 » .
صحابى ديگر ، عبد الرّحمن بن سهل بن زيد انصارى بود وى در زمان عثمان در جهاد شركت كرد . در آن زمان از شام براى فتوحات مىرفتند . او نيز در شام بود كه قطار شترهايى را ديد كه مشكهاى شراب براى معاويه مىبردند . عبد الرّحمن با نيزه يكيك آنها را سوراخ كرد و شرابها به زمين ريخت . و با كارگزاران معاويه درگير شد . معاويه گفت : رهايش كنيد كه بىعقل شده است . وقتى سخن معاويه را به او گفتند ، گفت : من از پيامبر چيزى دربارهء معاويه شنيدم كه « 2 » ، اگر او را ببينم ، به خدا قسم ، بر زمين
هامش
( 1 ) . تهذيب ابن عساكر 7 / 214 ؛ سير اعلام النبلاء 2 / 10 ؛ مسند احمد 5 / 325 .
( 2 ) . آنچه را كه عبد الرّحمن بن سهل از پيامبر خدا ( ص ) دربارهء معاويه شنيده بود ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغهء خود ( 4 / 108 ، تحقيق محمّد ابو الفضل ابراهيم ) به نقل از الغارات ثقفى آورده است : « قال رسول اللّه : سيظهر على النّاس رجل من امّتي ، عظيم السّرم ( دبر ) واسع البلعوم . يأكل و لا يشبع . يحمل وزر الثّقلين . يطلب الامارة يوما . فاذا ادركتموه فابقروا بطنه . و كان في يد رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله قضيب ، قد وضع طرفه في بطن معاوية » .
يعنى : رسول خدا ( ص ) فرمود : به زودى بر اين مردم ، مردى از امّت من آشكار مىشود كه سرينى بزرگ دارد ؛ مجراى دهان تا شكمش گشاده است . مىخورد و سير -