مكن و آن را براى خودمان واگذار .
آن مرد گفت : اين آرزو براى تو چه زيانى داشت كه چنين رو ترش كردى ؟ به خدا سوگند ، اگر او ( سعيد بن عاص ) اراده كند و خواستار شود ، همهء اين مزارع و بستانها را مىتواند تصاحب كند .
اشتر جواب داد : به خداى سوگند كه اگر قصد تصاحب آن را بكند بدان توانايى نخواهد داشت .
سعيد ، از اين سخن مالك ، سخت در خشم شد و رو به حاضران كرد و گفت : كشتزارها و بستانهاى سواد عراق مال قريش است . [ مقصود او از قريش ، بزرگان بنى اميّه و قبيلهء تيم و عدى و مانند آنان بود كه در مكّه بودند ، به خلاف انصار كه در اصل از اهل يمن بودند و مالك اشتر و بيشتر اهل كوفه از آن قبايل بودند ] .
اشتر در پاسخ او گفت : آيا مىخواهى ثمرهء جنگهاى ما و آنچه را كه خداوند نصيبمان ساخته است بهرهء خود و اقوامت كنى ؟ به خدا سوگند ، اگر كسى نسبت به زمينها و مزارع اين نواحى نظر سوئى داشته باشد چنان كوبيده شود كه ترسان و ذليل شود . به دنبال اين سخن ، به سوى رئيس شرطه حملهور شد كه از اطراف او را گرفتند .
سعيد بن عاص به عثمان نوشت : من حاكم كوفه نيستم با وجود مالك اشتر و يارانش كه آنان را قرّاء مىگويند و ( حالآنكه ) آنها سفها هستند .
عثمان گفت : ايشان را نفى بلد كن . سعيد آنان را به شام فرستاد و در نامهاى به مالك اشتر نوشت : مىبينم در دلت چيزى هست كه اگر اظهار كنى خونت حلال است ؛ به شام برو .
سقيفه ( بررسى نحوه شكل گيرى حكومت پس از رحلت پيامبر ) ( فارسى ) — صفحة 197
مساهمون: السيد مرتضى العسكري
ص١٩٧