صحابى بزرگ پيامبر ( ص ) كه در شام بود ، از جاى برخاسته فرياد برآورد كه من از رسول خدا شنيدم كه از خريد و فروش طلا به طلا و نقره به نقره ، جز بهطور مساوى ، نهى كرده مىفرمود : هركس در اينگونه معاملات زيادتر بدهد يا بگيرد ، گرفتار ربا شده است . با شنيدن اين سخن ، مردم هر آنچه را كه گرفته بودند بازگرداندند . چون معاويه از جريان آگاه شد ، با ناراحتى ، خطبهاى خواند و گفت : چه شده است كه مردمان احاديثى از رسول خدا بازگو مىكنند كه ما ، كه آن حضرت را ديده و با او مصاحب بودهايم ، هرگز چنين سخنانى از وى نشنيدهايم ؟ ! عباده از جاى برخاست و گفت : ما آنچه را كه از پيامبر خدا شنيدهايم بازخواهيم گفت ، اگرچه معاويه از آن ناخشنود و ناراضى باشد .
معاويه او را از لشكر بيرون كرد و او به مدينه بازگشت . عمر از او پرسيد كه چرا به مدينه بازآمدى ( زيرا او را براى تعليم قرآن به شام فرستاده بود ) .
عباده اعمال ناشايست معاويه را براى وى بازگو كرد . عمر گفت : به مكان خود بازگرد . خدا آن سرزمين را روسياه كند كه تو و امثال تو در آن زندگى نتوانند كرد ! و معاويه هرگز بر تو فرمانروايى نخواهد داشت « 1 » .
عباده به شام بازگشت ، لكن عمر با معاويه برخوردى نكرد .
اعترافات عمر ، شورا و بيعت عثمان
در آخرين سالى كه عمر به حج رفته بود ، عمّار ياسر در منى به دوستانش گفت : بيعت با ابو بكر لغزشى ناگهانى بود كه شد ؛ اگر عمر بميرد
هامش
( 1 ) . صحيح مسلم 5 / 46 ؛ تهذيب ابن عساكر 5 / 212 ، نيز بنگريد به : مسند احمد 5 / 319 ؛ سنن نسائى 20 / 222 .