عمر گفت : دور شو از من ابن عبّاس . ابن عبّاس گفت : باشد از تو دور مىشوم ؛ و برخاست تا برود . عمر شرم كرد و گفت : ابن عبّاس سر جايت بنشين « 1 » . به خدا قسم ، من حق تو را مراعات مىكنم و آنچه تو را مسرور مىكند من هم آن را مىخواهم و دوست مىدارم . ابن عبّاس گفت : يا امير المؤمنين ، من بر تو و هر مسلمانى حق دارم ؛ هركه حق مرا حفظ كند به خوشبختى خود رسيده است و هركه آن را گم كند بدبخت شده است . عمر ديگر نتوانست تحمل كند ، بلند شد و رفت « 2 » .
3 ) روايت ديگر چنين است كه عمر در پى ابن عبّاس فرستاد و چون آمد به او گفت : والى حمص شخص خوبى بود و از دنيا رفت . بر آنم كه تو را به آنجا بفرستم ، ولى بيم دارم . ابن عبّاس گفت : چرا ؟ گفت : مىترسم كه مرگم برسد و تو در آنجا باشى « 3 » [ كه مركز سپاه است ] و مردم را بعد از من به سوى خودتان [ - بنى هاشم ] بخوانيد . مردم نبايد به سوى شما بيايند ؛ از اين [ نگرانى ] مىخواهم راحت بشوم . ابن عبّاس گفت : بهتر است كسى را والى كنى كه خيالت از او راحت باشد « 4 » .
آرى ، سياست كلّى حكومت در زمان عمر اين بود كه حكومت ، عربى
هامش
( 1 ) . براى عمر بد بود اگر بنى هاشم از اين ماجرا باخبر مىشدند . بنى هاشم قبيلهء بزرگى بودند و سياست حكومت اين نبود كه با بنى هاشم بد شود .
( 2 ) . تاريخ طبرى 5 / 2770 - 2771 ، چاپ اروپا .
( 3 ) . حمص ، مانند كوفه و بصره و اسكندريه و دمشق ، داراى پادگان نظامى بود . بدين جهت ، والى اين شهرها كه امير لشكر هم بوده ، مىتوانسته سپاه آن ناحيه را براى رسيدن به حكومت بعد از خليفه بسيج كند . چنانكه معاويه ، پس از عثمان ، در برابر حكومت حضرت امير ( ع ) اين كار را كرد .
( 4 ) . مروج الذّهب 2 / 321 - 322 .