سه خدا ، يك خدا مىشود ؛ و از اينجاست كه بايد گفت : پايه و اساس اين استدلال غلط است .
من نمىدانم اين نويسنده كه مطالبى را ادعا مىكند ، نمىداند كه اساس خداشناسى بر پايهء وجوب وجود بنا گرديده است ؟ آيا او نمىداند كه وجوب وجود همدوش قديم و ازلى بودن است كه با حدوث و همرديفى با نيستى ، سازش ندارد و محال است كه با چيز ديگرى تركيب يابد ؟
البته در جاى خود ثابت شده كه بازگشت تركيب و حدوث و . . . به امكان است و امكان و وجوب با يكديگر ضد و بلكه نقيض هم هستند و مانند شب و روز در يك جا جمع نمىشوند و نبود هيچكدام هم تصور نمىشود و بايد حتماً يكى از اين دو ، وجود داشته باشد .
بنابراين ، آن طبيعت خدايى كه با بشريت جمع گرديده و در وجود عيسى آشكار شده است ، حتماً متصف به حدوث است ، اگر متصف به حدوث نباشد ، بشريت ازلى مىگردد و اين امر خلاف ضرورت است و همچنين خلاف مدعاست .
خلاصه : جمع كردن بين طبيعت بشرى و طبيعت خدايى امر حادثى است كه بايد به وجود آيد و طبيعت الهى واجب است و طبيعت بشرى ممكن و در جاى خود ثابت شده كه واجب ، متصف به ممكن نمىشود و محل براى حوادث نيز واقع نمىگردد ، زيرا اگر بخواهيم واجب ، متصف به ممكن گردد ، واجب ، ممكن مىشود . . . و اين سخن در علم كلام ثابت شده كه محال است .
اى پدر روحانى ، داستان تشبيه به روح و جسد را نيز كنار بگذار ، زيرا حقيقت آن بر شما روشن است و آن حقيقت ، اين است كه روح و جسد هر دو از حوادث و ممكناتى هستند كه بين آن دو تركيب و اتحادى به وجود آمده تا انسانى تشكيل يافته است و اين مطلب ربطى به تركيب واجب با ممكن و مخلوط شدن آن دو ندارد . . . .
التوضيح في بيان ما هو الانجيل ومن هو المسيح (پژوهشى درباره انجيل و مسيح) (فارسى) — صفحة 144
مساهمون: الشيخ محمد حسين كاشف الغطاء
ص١٤٤