تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الإرشاد ( فارسى ) — صفحة 585

مساهمون:

ص٥٨٥
حضور يافت و چشم منصور به امام افتاد گفت : خدا مرا بكشد اگر تو را نكشم امروز كار تو به جائى رسيده كه با سلطنت من بازى و از همه طرف اسباب شورش فراهم مىسازى . حضرت فرمودند : سوگند به خدا آنچه را به من نسبت دادى من انجام نداده و قصد و اراده‌اى بر اين كار نداشته‌ام و هر خبرى در اين مورد شنيده‌اى دروغ بوده و بر فرض كه درست به اطلاع شما رسانده باشند درگذر زيرا يوسف عليه السّلام ستم ديد و بخشيد و ايوب به بلا مبتلا شد صبر كرد و به سليمان نعمت بىسابقه اعطا گرديد سپاسگذارى نمود اينان همه پيامبران خدا و نسب تو هم به آنها برمىگردد . منصور كه شرمنده بود گفتار امام را تصديق كرد ، و امام را روى تخت خود قرار داد و امام را آگاه ساخت از آنچه كه بيان شد كه فلان بن فلان مرا از امور و احوال شما باخبر كرده است . حضرت فرمود : او را حاضر كنيد تا در برابر من اقرار كند و ثابت كند كه چنين و چنان گفته‌ام . منصور وى را احضار كرده و گفت : آنچه را درباره جعفر براى من نقل كردى بازگو ؟ ! گفت : آرى ، حضرت فرمود : او را براى صحت شنيده‌هايش سوگند بده . منصور از او پرسيد : آيا براى اثبات گفتارت سوگند مىخورى ؟ گفت : آرى ؛ و شروع كرد به سوگند ياد كردن . حضرت فرمود : و به من اجازه بده كه روش و آئين قسم خوردن را به او گفته و چنانچه من مىگويم سوگند ياد كند . منصور اجازه داد حضرت صادق عليه السّلام به او فرمود چنين سوگند ياد كن كه از قدرت و توانائى خدا بيزار شده و به قدرت خود تكيه كرده‌ام كه جعفر چنين و چنان گفت و چنين و چنان كرده است . وى امتناع كرد و پس از اندكى تامل همانطور كه حضرت دستور داده بود سوگند ياد كرد طولى نكشيد كه به زمين افتاد و مرد و امام دستور داد پاى او را كشيده و جنازه‌اش را از قصر خارج كردند . ربيع مىگويد هنگاميكه امام بر منصور وارد شد و لب‌هاى مباركش را حركت مىداد هر دفعه كه لب‌هاى جناب او به حركت مىآمد از خشم و غضب منصور كاسته مىشد تا بالاخره حضرت را پيش خواند و از وى درگذشت . چون از پيش منصور بيرون رفت من همراه آن حضرت رفته و عرضه داشتم : يابن رسول اللّه منصور نسبت به شما سخت بيمناك بود و در آن وقت هيچ آفريده‌اى به قدر او نسبت به شما خشمگين نبود و من متوجه بودم هنگامى كه وارد شديد لب‌هاى خود را حركت مىداد و هر بار كه لب‌هاى شما حركت مىكرد خشم آن هم كاسته مىگشت . آرزومندم كه آن دعاء را به من تعليم دهى ؟ حضرت فرمود : در آن وقت دعاى جدم سيد الشّهداء عليه السّلام را مىخواندم ، عرض كردم چه دعائى است ، فرمود : به خدا عرضه مىكردم اى خدائى كه در سختيها مرا همراهى مىكنى و اى خدائى كه در گرفتاريها ياور من هستى به ديدگاه خودت كه خواب بر آنها عارض نمىشود مرا حفظ كن و در سايهء عنايت خود كه هيچگاه ناپديد نمىگردد پناهم ده . ربيع مىگويد دعاء مزبور را آموختم و در هنگام گرفتاريها و مشكلات كه براى من پيش آمد اين دعاء را مىخواندم و درب گشايش به روى من باز مىشد .