ابن زياد به خاطر اينكه آتش فتنه خاموش شود آن روز چيزى نگفت اما شبانگاه دستور داد مامورى به خانهء عبد اللّه برود او را از خانه بيرون بياورد و گردن او را بزند و براى عبرت ديگران او را در زبالهدانى كوفه آويزان كنند . ابن زياد صبح روز بعد دستور داد سر مبارك امام حسين را در ميان تمام كوچهها و قبيلههاى كوفه بگردانند زيد ارقم مىگويد در آن روز من در اتاق نشسته بودم سر بريدهء امام حسين را كه بالاى نيزه بود ديدم و شنيدم آيهء سوره كهف را مىخواند : آيا خيال كردى اصحاب كهف و رقيم از آيات شگفتآور هستند ، به خدا قسم به مجرديكه اين آيه را از آن سر بريده نورانى شنيدم موى بر اندامم راست شد و عرض كردم به خدا قسم سر بريده شما اى فرزند رسول خدا تعجبآورتر از جريان اصحاب كهف است و وقتى سر مبارك را در كوچههاى كوفه گرداندند آن را به دار الاماره بردند ابن زياد سر مبارك امام حسين و ياران امام را به حر بن قيس تحويل داد و او را به همراه ابا برده ازدى و طارق بن ابى ظبيان و عدهاى از كوفيان فرستاد تا سر بريدهء يادگار زهرا را به يزيد بن معاويه تحويل دهند .
عبد اللّه حميرى مىگويد : من در شام پيش يزيد بن معاويه بودم همان موقع زحر بن قيس وارد كاخ يزيد شد يزيد به زحر بن قيس گفت : واى بر تو چه خبرى براى ما آوردهاى ، جواب داد : مژدهء پيروزى آوردهام كه خدا ترا بر مخالفانت پيروز كرد . خلاصهء اينكه امام حسين عليه السّلام به همراه هيجده نفر از اهل بيت و شصت نفر از يارانش به طرف ما آمدند و ما هم به مجرديكه از آمدن او اطلاع پيدا كرديم به طرف او رفتيم و پيشنهاد داديم تسليم شوند و يا تحت فرمان ابن زياد باشند و يا بجنگند و در نتيجه آنها با هم جنگيدند ما هم بامداد كه خورشيد بيرون آمد بر آنها حمله كرديم و از هر طرف آنان را محاصره كرديم و شمشيرهاى خود را بر سرهاى آنان مىزديم و آنها راه فرارى نداشتند و بدون آنكه پناهگاهى داشته باشند از دست ما فرار ميكردند از ضرب تيغ و شمشير ما به چالهها و نىزارها پناهنده ميشدند و به خدا قسم زيادتر از نحر شتر يا مقدار خواب كوتاهى مقاومت نكردند در نتيجه ما كوچك و بزرگ آنها را از پاى درآورديم و سر از بدنهايشان جدا كرديم و بدنهايشانرا برهنه به روى خاك انداختيم و لباسهايشان غرق به خون كرديم و صورتهايشان را به خاك آلوده كرديم و كارشان به جائى رسيد كه خورشيد بر آنها ميتابيد و باد بدنهايشان و زيارتكنندگان آنها عقاب و كركس بودند .
تمام اين سخنان را مامور براى اينكه يزيد خوشحال شود گفت . يزيد كه اين جريان بر خلاف انتظارش را ديد اندكى سرش را پائين انداخت و سرش را بالا آورد گفت : اگر حسين را هم نمىكشتند من شما را به عنوان مردمى مطيع و گوش به فرمان قبول داشتم و اگر من به جاى ابن زياد بودم ، امام حسين را مىبخشيدم .
پس از آنكه ابن زياد سرهاى شهداء را به شهر شام فرستاد ، دستور داد زنان و فرزندان اسير را هم به شام ببرند و دستور داد غل و زنجير بياورند و دست و گردن امام سجاد را ببندند و تمامى اسراء به همراه محفر بن ثعلبه و شمر بن ذى الجوشن به طرف شام فرستاد و آنان به طرف شام مىرفتند كه در راه به زحر بن قيس و همراهان او كه مامور سر مبارك امام بودند ملحق شدند .
الإرشاد ( فارسى ) — صفحة 525
مساهمون: الشيخ المفيد
ص٥٢٥