[ اسيران در شام ]
در تمام راه تا شام امام سجاد با هيچكدام از آنها كه سر امام را مىبردند حرف نزد و وقتى كه به كاخ يزيد رسيدند محفر بن ثعلبه صدا زد اين محفر بن ثعلبه است كه الان بدكاران و اسيران را خدمت يزيد آورده است .
امام سجاد در اينجا طاقت نياورد و فرمود : مادر محفر بن ثعلبه بدكارتر و نابكارتر از او نزائيده است .
هنگاميكه سرهاى شهدا را در مقابل يزيد قرار دادند سر نورانى امام حسين چشمان او را خيره كرد و گفت : سرهاى مردان باعزتى در كاخ ما درخشيد كه آنها نفرين شده و شايسته ظلم و ستم بودند .
يحيى بن حكم برادر مروان حكم كه در آنجا بود گفت آرى اينها همان سرهائى هستند كه در سرزمين طف بدست ابن زياد كه حسب و نسب پستى دارد از پاى درآمدند ، آرى نسل بنى اميه به اندازهء ريگها دنيا را پر كرده است و براى دختر رسول خدا نسلى باقى نمانده است .
يزيد سخن او را قطع كرد و به سينهاش زد و گفت : ساكت شو . آنگاه يزيد با امام سجاد شروع به صحبت كردن كرد به امام سجاد گفت : اى پسر حسين ، پدرت خويشاوندى مرا بريد و حق مرا زير پا گذاشت و با من دربارهء سلطنت و حكومت جنگيد در نتيجه خدا با او چنين معاملهاى كرد كه الان دارى مىبينى امام سجاد در جواب او اين آيه را خواند : هيچ ناگوارى و مصيبتى به وجود نمىآيد و در شما پيدا نمىشود جز اينكه پيش از اين ما آن را در كتاب مقدرات ثبت كردهايم و همانا اين كار براى خدا آسان است .
يزيد كه خيال مىكرد فرزندش خالد مىتواند پا به پاى امام سجاد حركت كند گفت جواب او را بده خالد نتوانست جوابى به امام سجاد بدهد خود يزيد گفت اين آيه را براى او بخوان : هر پيشآمد بديكه به شما ميرسد بر اثر كارهاى بد خود شماست و خدا از بسيارى از آنها درميگذرد .
پس از گفت و گو دستور داد زنان و فرزندان امام حسين را وارد كنند آنان را در مقابل يزيد نشاندند و وقتى يزيد فرزندان پيغمبر را به وضع بسيار نامناسبى ديد ناراحت شد گفت : خدا روى پسر مرجانه را زشت كند اگر او با شما خويشاوندى داشت چنين پيشآمدى را براى شما درست نمىكرد و شما را با اين وضع به شام نمىفرستاد .
فاطمه دختر امام حسين فرمود : هنگاميكه ما را با آن وضع بد وارد مجلس يزيد كردند يزيد از ديدن حال ما ناراحت شد همانوقت يكى از شاميها كه آدمى سرخگون بود چشمش به من كه افتاد به يزيد گفت : چقدر خوب است اين كنيزك را به من ببخشى من موى بر اندامم راست شد و لرزه سراپاى مرا گرفت و خيال كردم چنين واقعهاى هم بايد اتفاق بيفتد لباس عمهام زينب را گرفتم و به دامن او پناهنده شدم .
عمهام كه ميدانست هيچوقت چنين اتفاقى صورت نمىگيرد به آن مرد شامى گفت : به خدا دروغ ميگوئى و براى هميشه سرزنش مىشوى ، چنين نيست كه تو فكر كردهاى نه تو ميتوانى به اين مقصود برسى و نه يزيد ميتواند به اين آرزو برسد .
يزيد خشمگين شد گفت دروغ ميگوئى من مىتوانم به او دست پيدا كنم و اگر بخواهم اين كار را