پسر زياد ، گوينده اين سخنان زن است و زن را نمىتوان در برابر گفتههايش مواخذه و سرزنش كرد .
ابن زياد كه جواب درستى نداشت گفت : خداى متعال دل مرا از كشتن سركشان و گناهكاران خاندان تو خنك كرد ، زينب از شنيدن اين حرف سخت ناراحت شد و شروع كرد به گريه كردن و فرمود : اى بىحيا به جان خودم قسم بزرگ مرا شهيد كردى و پردهء عزت و آبروى مرا پاره كردى و شاخهء بارور مرا جدا كردى و ريشهء مرا از جا درآوردى و هر وقت از كار خودت كه كردهاى شفا و سلامتى پيدا كردى همين است كه تو مىگويى .
ابن زياد كه اين بار هم سخنان درشت و ناراحت كنندهء زينب را شنيد گفت : اين زن سخنپرداز است و پدر او هم سخنپرداز بود . زينب فرمود : زن را با سخنپردازى چه كار است ولى من بايد آتش درونىام را بدينوسيله خاموش كنم . در آن هنگام امام سجاد در برابر ابن زياد آمد ، پرسيد تو كيستى ؟
فرمود من على بن حسينم گفت : على بن حسين كه در جنگ با ما كشته شد و خدا او را از پاى درآورد .
فرمود او على اكبر بود كه او را بر خلاف انتظار تو مردم شهيد كردند نه خدا . ابن زياد گفت چنان نيست كه تو مىگوئى بلكه خدا او را كشت ، امام سجاد اين آيه را خواند : خداوند مردم را در هنگام فرارسيدن مرگشان مىميراند . ابن زياد ناراحت شد گفت تعجب است هنوز آن جرأت و توانائى در تو باقى مانده كه جواب مرا بدهى و حرف مرا زير پا بيندازى همين الان بيائيد او را ببريد و گردن او را بزنيد .
زينب عليها السّلام طاقت نياورد خود را به دامن امام سجاد عليه السّلام انداخت و به ابن زياد گفت آن همه خونها كه از ما ريختى براى تو كافى نيست و آرام نمىگيرى آنگاه دست به گردن امام سجاد انداخت فرمود : به خدا قسم دست از يادگار برادرم برنمىدارم و از او جدا نمىشوم و اگر ميخواهى او را بكشى مرا هم با او بكش .
ابن زياد نگاه عجيبى به زينب و امام سجاد كرد گفت : عجيب است از خويشاوندى و مهر و محبت شما ، به خدا قسم گمان مىكنم زينب دوست دارد كه اگر قرار باشد برادرزادهاش را بكشم او هم با على بن الحسين كشته شود آنگاه ابن زياد دستور داد دست از امام سجاد عليه السّلام بردارند .
بعد از اين ابن زياد از جا بلند شد و از كاخ خارج شد و به مسجد رفت و بالاى منبر رفت و گفت :
ستايش خدا را كه حق را آشكار كرد و اهل حق را روسفيد كرد و يزيد و لشگريان او را يارى كرد و دروغگو فرزند دروغگو و ياران او را نابود كرد .
عبد اللّه عفيف كه از شيعيان امير المؤمنين على عليه السّلام بود وقتى كه چنين حرف بدى را از ابن زياد شنيد طاقت نياورد گفت اى دشمن خدا دروغگو تو و پدرت و يزيد و پدر اوست كه ترا به سرپرستى اهل كوفه گذاشته است . اى پسر مرجانه حيا نمىكنى فرزندان پيمبران را ميكشى و بر منبر راستگويان اهل بيت عليه السّلام بالا مىروى .
ابن زياد كه انتظار چنين پيشآمدى را نداشت دستور داد : او را نزديك من بياوريد مامورين از اطراف ريختند و او را دستگير كردند عبد اللّه با شعارى كه رسم قبيله ازد بود صدا زد و سريعا هفتصد نفر مرد ازدى در مسجد ريختند و او را از دست ماموران ابن زياد نجات دادند .
الإرشاد ( فارسى ) — صفحة 523
مساهمون: الشيخ المفيد
ص٥٢٣