تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الإرشاد ( فارسى ) — صفحة 91

مساهمون:

ص٩١
بسيار محتاط است ، ولى حمزه را مىتوانم چرا كه او وقتى عصبانى مىشود ديگر مقابلش را نمىبيند . حمزه آن روز با پر شترمرغى كه به سينهء خود زده بود نمايان بود ، وحشى زير درختى كمين كرده و حمزه را زير نظر داشت ، حمزه او را ديد و با شمشير به سويش حمله كرد ، ضربه‌اى به او وارد آورد ولى ضربه‌اش به خطا رفت . وحشى مىگويد : نيزه‌ام را بسوى او پرتاب كردم نيزه به بالاى ران او اصابت كرد و او از پاى درآمد . من او را رها كردم تا آتش جنگ بخوابد و بعد سراغش بروم . نيزه‌ام را برداشتم و بخاطر فرار مسلمانان كسى متوجه من و كشته شدن حمزه نشد . بعد از فرار مسلمين هند بر بالين حمزه آمد و امر كرد كه شكمش را پاره كرده و جگرش را دريده و او را مثله كرده ، گوش و بينى او را ببريم ، ما هم گوش و بينى او را بريده و او را مثله كرديم ولى پيامبر صلّى اللّه عليه و آله متوجه او نشده و از عاقبت حمزه عليه السّلام مطلع نبودند . زيد بن وهب مىگويد : به عبد اللّه بن مسعود گفتم : مردم رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله را رها كرده و فرار كردند و تنها على بن ابيطالب عليه السّلام و ابو دجانه و سهل بن حنيف با ايشان باقى ماندند ؟ گفت : مردم همه از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله جدا شده و فرار كردند جز على بن ابيطالب كه تا آخر عمر ايستادگى كرد و عده‌اى از فراريان نيز بازگشتند ، كه اولين آن‌ها عاصم بن ثابت و ابو دجانه و سهل بن حنيف بودند و بعد از آن طلحة بن عبيد اللّه نيز به آنان ملحق شد ، از عبد اللّه بن مسعود پرسيدم : ابو بكر و عمر كجا بودند ؟ گفت : آن دو از جمله فراريان بودند ، پرسيدم عثمان كجا بود ؟ گفت : سه روز بعد از واقعه احد ديده شد ، پيامبر صلّى اللّه عليه و آله به او فرمود : اكنون كه كار تمام شده است آمدى . از ابن مسعود پرسيدم : تو خودت كجا بودى ؟ گفت من هم به فكر نجات جان خود بودم گفتم : اين ماجراها را چه كسى برايت بازگو كرده است ؟ گفت : عاصم و سهل بن حنيف . به او گفتم : مطلع شدم على عليه السّلام در آن روز شگفت‌انگيز بوده است . گفت : نه تنها تو بلكه ملائكه نيز به شگفت آمده بودند . مگر نمىدانى جبرئيل در آن روز در حال عروج به آسمان فرمود : شمشيرى جنگنده ، جز ذو الفقار شمشير على عليه السّلام نيست و جوانمردى جز على عليه السّلام وجود ندارد . گفتم : از كجا فهميدى كه جبرئيل چنين چيزى گفته است ؟ گفت : همه مردم آن نداى آسمانى را شنيدند و در مورد آن از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله پرسيدند ايشان فرمودند : آن جبرئيل است كه ندا مىدهد . 4 - عمران بن حصين مىگويد : هنگاميكه در جنگ احد مردم رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله را رها كرده و فرار كردند ، على عليه السّلام در حالى كه شمشيرش را حمايل كرده بود آمد و در مقابل پيامبر صلّى اللّه عليه و آله ايستاد ، پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله سر مباركشان را به سوى على عليه السّلام بلند كرده و فرمودند : تو چرا همراه مردم فرار نكردى ؟ على عليه السّلام فرمود : اى رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله روا نيست كه بعد از تشرف به نعمت اسلام بازگشته و كافر شوم . سپس رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله به جماعتى از مشركين كه از كوه سرازير شده و قصد حمله به پيامبر صلّى اللّه عليه و آله را داشتند ، اشاره كرده و امير مؤمنان عليه السّلام به سوى آن‌ها هجوم برد و آنان را فرارى داد ، دو گروه ديگر از مهاجمين را حضرت عليه السّلام فرارى داده و پراكنده كرد . جبرئيل امين عليه السّلام بر پيامبر صلّى اللّه عليه و آله نازل شد و فرمود :